یک بار دیگر : کز سر بگیرم کار را

- شماره دهم، بهار ۱۳۸۸ -
در خانواده ما رسمی است که قر زدن را ممنوع میکند! خوب یا بدش را کار ندارم؛ ما این مدلی بزرگ شدیم. حتی اگر دل پیچه و حالت تهوع داشته یا در حال له شدن باشیم به روی خودمان نمیآوریم که هیچ، گر و گر هم لبخند میزنیم! من به این رسم عادت کردهام و معمولا هم خلاف آن رفتار نکردهام مگر گاهی در عالم مجاز.
میدانم اگر مامان جانم نوشتهام را بخواند میگوید : ” دیگه به این بدی هم نیست …” یا ” مادر جون تو کار خودت رو بکن، چی کار به دیگران داری …” و بابا جانم با اخم در پیشانی میگوید : ” بس کن این حرفها رو … “.
موضوع را برای خودم روشن میکنم: من هنوز ماندن در این خانه ویران را به رفتن به بهشت برین (!) ترجیح میدهم. من هنوز ماندهام، گرچه در بین آدمهای دور و برم به شدت احساس غریبگی میکنم. من هنوز در این دیوانه سرا کار میکنم، گرچه با شر و شر خون دل ریختن و من هنوز خانه را دوست دارم. تا وقتی “هنوزها”، هستند، من هم هستم و وقتی هستم بهتر است به جای ناله کردن و عزا گرفتن، به قول مامان جانم “خودم را جمع کنم” ، بلند شوم، خاک لباسهایام را بتکانم و کاری که هنوز به نظرم درست است انجام دهم. اگر روزی دیگر هیچ امیدی نداشتم، میروم. حتما میروم. حتی اگر پسرک بگوید ” من اصلا به ابدا از اینجا نمی رم” و مامان و بابا بدشان بیاید و مجبور شوم در دهه سوم زندگی، دوباره همه چیز را از صفر شروع کنم.
اما راستش را بگویم ؟ خانه مان تا سقف غرق لجن است. منتظر نباشید هیچ رییس و رهبری برای نظافتش کاری کند. اگر امیدی ندارید، به یک جایی که امید پیدا میشود کوچ کنید. اگر به هر دلیل میمانید در نظافت کمک کنید و یا اصولا بیخیال کثافت شوید و زندگیتان را بکنید. کسی چه میداند چند ثانیه دیگر فرصت زندگی کردن داریم …
عنوان برگرفته از مولوی : خورشید چون افروزدم / تا هجر کمتر سوزدم / دل حیلیتی آموزدم / کز سر بگیرم کار را
تصویر : قبل از محو شدن…
پی نوشت: گاهی خودم هم خیلی خودم را باور نمی کنم!
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۷)