تو زنی، مردانه ای ، از مرد هم بیشی!

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

rooznameh-pazirik

- شماره ۱۲، بهار ۱۳۸۸ -

سـلام بی بی* خانم جان،

این روزها خیلی خیلی خسته­ام و می­دانی که ، آدم خسته که می­شود به همه چیز گیر می­دهد، اگر مثل من باشد، اول از همه به خودش.

بی بی خانم، این روزها چشم دوخته به روزشمار انتخابات هستم – گویی  قرار است فیل هوا شود – اما من و تو خوب می­دانیم که موضوع واقعا از چه قرار است.

آخر بی بی جان، ما نشسته بودیم در چهاردیواری خانه ، دور از هرچه چشم ناپاک و پدرسوخته، یکی خرج­مان را می­داد، اصلا نمی­فهمیدم پول از کجا می­آمد و به کجا می­رفت، نمی­فهمیدیم کی وزیر می­شد و کی وکیل، داشتیم ماست­مان را می­خوردیم. هر روز با دوستان­مان – علیامخدره­ها – قرار داشتیم، می نشستیم دور هم حرف مفت می­زدیم و هیچ کدام از این باجی­ها دائم موبایل­اش زنگ نمی­زد و نگران رییس و مرئوس­اش نبود و لازم نبود با مرخصی در جمع ما حاضر شود. این چه کاری بود با ما کردی؟ رفتیم درس خواندیم و درس خواندیم و باز درس خواندیم که چشم­های­مان باز شود که زشتی­ها را ببینیم و افسردگی بگیریم یا که دنیای­مان بزرگ شود و دیگر در چهاردیواری امن خانه جا نشویم ؟ یا که دیگر وقت نداشته باشیم سرمان را بخارانیم، چه برسد به این­که به سرخاب، سفیدآب­مان برسیم؟

بی بی خانم جان،

دلم­ام گرفته. کاش به جای این­که الآن اینجا ، تنها و با یک دنیا کار، رو به روی مانیتور، در این اتاق پر از کاغذ و صدای یکنواخت کولر گازی، همه­اش گوش به زنگ خبرهای ناخوشایند باشم و به منشی جدید که روی اعصاب­ام رژه می­رود آموزش صحبت کردن پشت تلفن بدهم، در اندرونی خانه­ای بودم، بی تلفن، بی آیفون، روبه روی­ام دوستی باقالی پاک می­کردم، صدای هره و کره­مان به آسمان بود ، خانه­مان حیاط داشت، آفتاب در حیاط ولو بود، صدای گنجشک می­آمد، عجله نداشتیم، استرس نداشتیم، سواد نداشتیم، کار به دنیا و سیاست نداشتیم و بوی غذای خانگی در فضا پیچیده بود . کاش مغزم از هرچه دیتا خالی بود و به اندازه گاو نمی­فهمیدم. کاش به جای یک عالمه کتاب نخوانده، یک عالمه ظرف نشسته نگران­ام می­کرد، کاش هول نبودم که هنوز سی دی­های قفله را گوش نداده­ام و هنوز یاد گرفتن ویولن سل را آغاز نکرده­ام. کاش فکر نمی­کردم غیر از پر کردن شکم پسرم و تمیز نگاه داشتن زانو و سر آستین­های­اش وظایف دیگری هم دارم، کاش آقای عزیز در حد یک “آقامون” بود و در قبال­اش مسئولیتی حس نمی­کردم.

آن وقت به جای نوشتن این کلمات، دست­های پر النگوی­ام را تکان می­دادم که به من چه دنیای مردها!

 

*بی بی خانم استرابادی : موسس اولین مدرسه دخترانه در ایران

عنوان : از مهدی اخوان ثالث

تصویر: شاهزادگان و شاهبانوان هخامنشی، پازیریک