هول هولکی

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

rooznameh-botticelli

- شماره هفتم، بهار ۱۳۸۸ -

تــفسیری بر تابلوی شام آخر لئونارد داوینچی را نگاه می­کردم و گوش می دادم. اتودهای اولیه او را نشان می­داد و می گفت فقط دو سال روی این خط و خوط­ها کار شده و کل کار پنج سال طول کشیده است. دو سال برای فکر کردن! از نظر من در سال ۲۰۰۹ در دو سال می­شود پانصد هزار تا دیوار را از بالا تا پایین نقاشی کرد. قبل از آن در مورد تابلوی پریماورای بوتیچلی صحبت می­کرد. جزییات وحشتناک دقیق، خروارها ایده پشت هر خط، پشت هر حرکت قلمو، پشت هر انتخاب. یک آدم، عمرش را می­گذاشته تا اثری خلق کند.

تردیدی نیست آن موقع ها هم کار شل و آبکی انجام می شده و اگر بوتیچلی، بوتیچلی شده و تابلوی شام آخر را هر بچه کوچکی هم می شناسد، به خاطر کیفیت برتر آنهاست. اما متوسط آدم ها و متوسط کارها را می گویم. روز به روز قطر کتاب­ها کمتر می شود (هری پاتر استثنایی خارق العاده است!)، روز به روز از جزییات نقاشی ها کاسته می شود، روز به روز ملودی آهنگ­ها ساده تر می شود و بشریت به سمت انتزاعی عجیب پیش میرود ، به سمت “آن نقطه” در بی نهایت. بشر دیگر حوصله ندارد در نقاشی ریزریز ساخت و ساز کند، حوصله ندارد پانصد صفحه چیز بنویسد ، کیلومترها نت ردیف کند و کلا شاخ غول بشکند تا به “آن نقطه” برسد. شاید بشر حوصله­اش از اتلاف وقت سر رفته ، صبوری­اش تمام شده است، او را هول برداشته است که مبادا جرس فریاد بدارد که وقت تمام شد! شاید هم همه چیز به نظرش آنقدر سهل و ممتنع می رسد و آنقدر خودش را همه چیز دان می داند که دیگر انگیزه صرف وقت برای بیشتر فکر کردن را از دست داده است.

راست­اش را بخواهید به نظر من بشر ماقبل تاریخ که سرش خالی از این همه “من درآوردی­های بشری” بود، موبایل نداشت، وبلاگ نمی­نوشت، برای کار کردن پشت کامپیوتر نمی­نشست، غذاهای منجمد شده نمی­خورد و در صلح و صفا با کائنات زندگی می­کرد خیلی بیشتر از ما قرن ۲۰۰۹ ای ها در مورد “آن نقطه” می دانست.

 

تصویر: به منظور دوری از انتشار تصاویر مورددار (!) ، به الصاق سر ونوس، از تابلوی “تولد ونوس” بوتیچلی بسنده شده است!

 

 

گم و گوم

۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

rooznameh-man-o-babam1

- شماره ششم، بهار ۱۳۸۸ -

بــــعضی چیزها را دور می­ریزد، بعضی چیزها را به دقت نگاه می­دارد و به مرور زمان آنقدر مخلفات به آن­ها می­آویزد که دیگر به آن چه واقعا بود شباهتی ندارد. بعضی چیزها را بایگانی می­کند، گاهی ، به بهانه­ای ، با یک یادآوری یا یک نیاز فوری، از آن زیرها بیرون می­آوردشان و دوباره جلوی چشم­اش قرار می­دهد…

حافظه را می­گویم.  

من و “دوست صمیمی” ، سال دوم راهنمایی با هم دوست شدیم. در انتهای همان سال ، درست در آخرین روز، سر یک موضوع مسخره با هم قهر کردیم! امروز به این ماجرا می­خندیم، ولی آن روز در آن مقطع این موضوع آنقدر جدی بود که ما را ۲۳ سال از هم دور کند، راه­مان را جدا کند و کاری کند که بدون هم بزرگ شویم.

“دوست صمیمی” که آن سوی دنیاست با خنده از خاطراتی می­گوید که هیچ یادم نیست و از من چیزهایی به یاد دارد که خودم فراموش کرده­ام، می­نویسد، می­خوانم و فکر می­کنم. پرونده­های بایگانی راکد، از ته قفسه­های غبارگرفته حافظه بیرون می­ریزند. صورت­ها، اسم­ها، حس­ها، همه روی زمین می­ریزند. قاطی می­کنم!

کم کم از پشت مه سال­های رفته من ِ ۱۲ ساله بیرون می­آید. یک آدم واقعی، نه آن چیزی که در طول این همه سال در حافظه­ام عمدا فراموش کرده­ و با چیز دیگری جایگزین نموده­ام. همان دخترک با ناخن­های جویده شده، مردد بین بازیگوشی و حرف شنوی، بین خانم بودن و سبک­سر بودن ، با موهای وینگول وینگول همیشه بی سر و سامان و دست و پای درازی که از همه لباس­ها بیرون می­پرید، آدمکی با دنیایی لرزان اما صورتی جدی که روی میز عکس ماهی می­کشیده است.

عکس امروز و ۲۳ سال پیش “دوست صمیمی”  را کنار هم می­گذارم، نگاه­اش می­کنم و دنبال بقیه تکه­های گم شده خودم می­گردم …

 

تصویر: من و بابام، در ابتدای راه!