چه کسی پشت درختان است؟

۲۶ خرداد ۱۳۸۸

rooznameh-politics

- شماره ۲۰،  تابستان ۱۳۸۸ -

این آقا… ، اسم­اش چیست ؟ چند سال دارد؟ چند سال درس خوانده است؟ چند سال کار کرده است؟ چند جلد کتاب خوانده است  تا بشود این آقا، که با فشار ماشه ای مغزش از کار بایستد … ؟

این آقا…، کدامیک از هفت نفر است؟ متاهل بوده؟ فرزندی چشم به راه­اش است؟  یک ماه پیش این موقع کجا بوده است؟ پشت میز کارش؟ در حال فکر به آینده اش … ؟

این آقا… به خیابان آمد، شعار داد و فکر کرد فردای­اش بهتر از امروزش می شود … این آقا دیگر فردا را نمی­بیند … این آقا با اهدای جان­اش چه به دست آورد …؟

هیولای سیاست چند جان از دست رفته دیگر می­خواهد … ؟

 

تصویر: fox news

کجاست مادر … کجاست گهواره من …

۲۵ خرداد ۱۳۸۸

rooznameh-24th-khordad

- شماره ۱۹، بهار ۱۳۸۸ -

پـــسرم می­ترسد، از این­که با ماشین به سمت خیابان­های منتهی به هر تجمعی برویم می­ترسد، از نزدیک شدن به میدان ولیعصر می­ترسد، از پیاده شدن در خیابان ولیعصر هم می­ترسد، از داد زدن پدر و مادرش در پشت بام می­ترسد، از این که از پنجره اتاق­اش بوی گوگرد به داخل بریزد و دائم صدای آزیر آمبولانس بشنود می ترسد، از این­که گوش­اش پر از حرف خشم و انتقام و آتش و دود باشد می­ترسد، از این­که کسی دیر به خانه برسد می ­ترسد.

پسرم نگران است که دوستان­اش اشتباهی تیر بخورند، نگران است کلاس فوتبال­اش تشکیل نشود، نگران است پارک را خراب کنند و او نتواند با داود قرار بگذارد، نگران است مدرسه­شان که در خیابان میرداماد است هم آتش گرفته باشد، نگران است دانشگاه­ها تعطیل شوند و او بی­سواد بماند.

دیروز عصر، پسرم مشق پیانو می­کرد و صدای هلی­کوپتر می­آمد. با وحشت نواختنش را قطع می­کرد و گوش می­داد. این روزها پسرم از خیلی چیزها می ترسد.

 

گاهی فکر میکنم سهم همه مایی که در سرزمین ترس­ها و خشم­ها دنیا می­آییم از زندگی چیست ؟

 

 

 

ماخذ تصویر: Getty images

توجه توجه ، علامتی که هم اکنون می شنوید …!

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

rooznameh-the-end

- شماره ۱۸، بهار ۱۳۸۸ -

گفتم که، مرا چه به شناسایی جریانات سیاسی و سناریوهای براندازی و وراندازی و پشت گوش اندازی و  غیره. نمی فهمم. الآن هم نمی فهمم دارد چه می­شود. کی در جناح کی است، کی راست می­گوید، کی توطئه می­کند ، کی دوست ماست و کی دشمن، اصلا ما کی هستیم ، آنها کی هستند ، شما با ما هستی یا با آنها هستی ، من با کی هستم ؟

اما یک چیزهایی می­فهمم، مثلا جامعه شناسی، مردم شناسی و آسیب شناسی شهری و آنقدر حالی­ام می­شود که بفهمم این شوک عمومی، یک سکته مغزی عمومی خواهد بود. امیدی که خوابی سی ساله را پراند، نسلی که همه قهر و کینه و دشمنی­شان را فراموش کرده بودند، آمده بودند از نو بسازند ولی … نشد. باور این “نشدن” منجر به افلیج شدن بخشی از جامعه می­شود که تازه تاتی کردن را یاد می­گرفتند. از فردا، با قطعی شدن آرا، با چه روحیه ای به سرجاهای­شان باز می­گردند؟

آسمان شهر ابری است، باد نمی وزد. نفس­ها حبس است. اس ام اس قطع است. کسی دست­اش به کار نمی­رود. قرار است چه بشود ؟ خدا کند خونی از دماغ کسی نریزد.

 

عکس: از خواهر کوچکم، که الآن برای خودش هنرمند بزرگی است …

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

۲۰ خرداد ۱۳۸۸

rooznameh-sabz

- شماره ۱۷، بهار ۱۳۸۸ -

جوگیر نشده­ام، از کسی انتظار معجزه ندارم، فراموشکار نیستم، طرفدار دو آتشه کاندیدایی هم نیستم، اما دارم می­روم میدان انقلاب تا یک بار دیگر (بعد از زنجیره سبز) رنگ امید و شور زندگی را در صورت هموطنانم تماشا کنم. چیزی که سی سال بود جای­اش را به چیز کریهی داده بود…

 

تصویر: حوالی میدان ولیعصر

گر حکم دهند که مست گیرند … در شهر هرآنکه هست گیرند

۱۷ خرداد ۱۳۸۸

kk

- شماره ۱۶ ، بهار ۱۳۸۸ -

من، روزنامه دیواری ۳۵ سال دارم و ۴۳ درصد از روزهای عمرم را کار کرده­ام. از فروش کوزه و تخم مرغ رنگی گرفته تا تدریس خصوصی و عمومی، تا طرح زدن و نقشه کشیدن و گزارش نوشتن و پرسشنامه پر کردن و نشستن در جلسه با مقامات دولتی و غیر دولتی و حرف های ریز و درشت زدن.  من، روزنامه دیواری، هر سه دولت اول، دوم و سوم را با تمام وجود تجربه کرده­ام!

کار دولتی­ام را ، مقارن با ریاست جمهوری آقای اول شروع کردم. اویی که سردار سازندگی بود و عاشق تعریف پروژه­هایی که شروع نشده، متوقف بودند و ایشان افتتاح­شان می­کرد. در زمان او به ما امر کردند “برنامه ایران  ۱۴۰۰″ را بنویسیم؛ او در نظر داشت با تمام شدن سهمیه ۸ ساله اش از ریاست جمهوری ، تا سال ۱۴۰۰ هجری شمسی را برنامه ریزی شده تحویل خلق الله دهد. کارمان این بود که از صبح تا ظهر به دستور العمل های تدوین برنامه بخندیم و از ظهر تا شب در سرمان بکوبیم که چه کارشان کنیم. قرار بود هدف برنامه تحقق تمدن اسلامی باشد، پس مثلا در بخش “محیط زیست” نوشته بود : پاک سازی محیط های کار (که لابد نوعی محیط زیست بود ) از اختلاط  نا به جای زنان و مردان… . این برنامه ، با وجود آن همه پول و وقت و اعصابی که صرف­اش شد از حد یک شوخی بزرگ فراتر نرفت.

آقای دوم  با هلهله بر سر کار آمد. ایشان حسی نسبت به اعداد و ارقام نداشت و تا جایی که به حیطه کاری من مربوط بود هرچه می­شنید را باور می­کرد. همان موقع ها بود که ناگهان عده­ای متوجه شدند عده­ای دیگر شامل اقای اول و دوستان، عالیجناب سرخ یا طوسی هستند! برای فهماندن این راز به بقیه جامعه، یک عالمه روزنامه چاپ شد و تعطیل شد و کلی آدم­ در به در شدند، اما برای آقای اول آب از آب تکان نخورد! یادم هست سر ماجرایی که آخر نفهمیدیم چه بود و چه شد، کامپیوتر همکلاسیم را از پنجره خوابگاه بیرون پرت کرده بودند و یادداشت های تز دکتری همکلاسی دیگرم را در همان ماجرا آتش زده بودند و آنها روز بعد مانند دیوانگان در حیاط دانشکده با پیژامه  زار می­زدند. باز هم آب از آب تکان نخوردبرای آقای دوم هم آب از آب تکان نخورد. آقای اول قدرت و باریک بینی اش و تمام کوله­بار قدرت را برداشت و برد یک جای دیگر. آقای دوم هم ماند و طبع لطیفش و یک چیزهای دیگر و دولتی که شباهتی به دولت نداشت.

یک روز بعد از ناهار در کتابخانه بیکار و بیعار نشسته بودیم، برخی دندان خلال می­کردند، بادگلو می زدند ، ناخن سوهان می کشیدند یا پر یا پوچ بازی می­کردند که تلویزیون فیلم انتخاباتی آقای دوم را نشان داد. او گریه­اش گرفت و سرود “ای ایران پخش شد” و یادم هست آن فیلم عجیب کیفیت تدوین خوبی داشت. همه ما آن چنان تحت تاثیر قرار گرفتیم که انگار فیلم “کازابلانکا” را دیده­ایم و جوری شد که خیلی چیزها یادمان رفت و …  بدین ترتیب من افتخار خدمت گذاری در دوره دوم آقای دوم را هم به دست آوردم. افتخاری که خیلی زود پس زدم! خوب آدم چقدر فال ورق بگیرد و خمیازه بکشد و در دفتر خاطراتش بنویسد مرده شور این شغل را ببرد؟ تا کی به جای یک عده فکر کند، بنویسد و آنها حتی بلد نباشند درست از روی نوشته­اش روخوانی کنند؟ کم کم جذب بخش خصوصی، دفاتر مشاوره شدم. آن موقع­ها هم با رابطه کار می­گرفتند و با رابطه کار تصویب می­کردند، اما علنی نبود. راشی و مرتشی بودن کار زشتی بود.  برای “کارشناس” ارزش قائل بودند و کم و بیش تمایلی برای کار درست انجام دادن و نشانه هایی از وجدان حرفه­ای به چشم می­خورد .

کمی قبل از روی کار آمدن آقای سوم، دفتر خودمان را تاسیس کرده بودیم. آقای سوم که آمد آنچه نبود بوجود آمد و آنچه بود نابود شد! خیلی از دوستان­مان دارای پرونده­های قطوری شده و به سرعت از سیستم دولتی حذف گردیدند. سازمان مدیریت، به عنوان تنها نهاد کج و کوله برنامه ریزی و نظارت بودجه­ای – که گویا مانع “بود و نابود کردن” ها بود – یک شبه دود شد و به آسمان رفت. فرهنگ “ضد پاسخگویی”  در کنار جریان ” مرگ بر هرچه بوی علم و دانش بدهد ” و ” مچش رو بگیر تا جاشو بگیری” رشد کرد. دولتمردان با شعار ” من خودم قانونم، شما چی می گی” سیستم لرزان اداری کشور را با چیزی مثل ” هی ریز می بینمت” عوض کردند و همان شایسته سالاری کمرنگ موجود را با “هر کی بیشتر باج بده رو هستم” سر بریدند.

بهمن سال گذشته از روزنامه دیواری رشوه خواستند. روزنامه دیواری نه تنها رشوه نداد که دست به مبارزه زد. با دلیل و مدرک موضوع را به گوش خیلی ها رساند. روزنامه دیواری هنوز موفق نشده است، چرا ؟ چون به هرکه شکایت برد، دید او هم آلوده است. امروز آقای الف به روزنامه دیواری گفت :” شما ماهید، اما قواعد چانه زنی را بلد نیستید ” . روزنامه دیواری گفت :” هان ؟” گفت: ” ببین روزنامه جان ، امروز سیستم اداری ، سیستم باج خواهی است” … آقای عزیز اعتقاد دارد اقای الف داشته راه را نشان می­داده است!

از بهمن تا امروز حق الزحمه روزنامه دیواری این­ها،  گیر پرداخت باجی است که روزنامه دیواری نمی­پردازد. حقوق خودش و همکارانش ، راحتی زندگی­­شان ، سلامتی و اعصاب خودش و همکارانش را به خطر انداخته است و کم کم دارد تا مرز از هم پاشیدگی روحی پیش می­رود،  همه و همه را هزینه می­کند ، اما شرف و وجدانش را نمی فروشد. به جای­اش پوستر میرحسین را پشت شیشه دفترش می­زند تا نشان دهد او، روزنامه دیواری ۳۵ ساله که ۴۳ درصد از روزهای عمرش را کار کرده بدتر از این ایام ندیده و امیدوار است با روی کار آمدن آقای موسوی و حتی کروبی یا رضایی به عنوان آقای چهارم ، رشد این سرطان متوقف شود، انتظار ریشه کنی ندارد ؛ چون خوب این چهار نفر و مشاوران و همراهانشان را می­شناسد. اما امیدوار است پس از رفع بحران فعلی، شیمی درمانی ملی – توسط خود هموطنان و نه دولتمردان – روزهای بهتری را به ارمغان آورد. چرا که نه ؟ آیا شرایط ما بدتر از قرون وسطی است ؟

یک آقای انگلیسی می­گفت ایرانی­ها عاشق افشاگری هستند! وقتی در مناظره­ها آقایان به جان هم می­افتند و آنچه سال­ها در تاکسی از هموطنان شنیده­ایم را جلوی دوربین می­گویند  شاد می­شویم. افسوس که مرز جسارت و حماقت کمرنگ است و افسوس که ملت فراموشکاری هستیم.

سر جدتان هرکه را دیدید حرف­های آقای سوم را باور کرده به من معرفی­اش کنید تا روشنش کنم!