آخر دشت بی فرهنگی کجاست؟

۶ تیر ۱۳۸۸

rooznameh-dashtebifarhangi

شماره ۲۳، تابستان ۱۳۸۸

آن سازمان، پر از دکتر و فوق لیسانسهای مودب و مرتبی بود که او – “آقای دال”- در میان­شان جلب توجه می­کرد؛ نه به خاطر این­که اتوکشیده ­تر، براق تر، آرام تر و متین تر بود و نه به خاطر این که چشمهای محجوبش از پشت شیشه های عینک خیلی نزدیک­بین­اش، بیش از چند ثانیه خیره نگاه نمی­کرد. نه. متمایز بود چون جای زخم بدی روی صورتش بود، زخمی که با آرامش او تضاد داشت.

در آن سازمان که همه متین رفتار می­کردند، وقتی آن روز صدای نعره مردانه ای برخاست، آنقدر عجیب بود که متین ترین ها هم از جا بجهند و به سمت منشا صدا بدوند. منشا صدا که چیزی نبود جز حنجره همیشه خاموش “آقای دال”. عینک­اش روی صورت سرخ شده اش کج شده بود و جای زخم بزرگ­اش جوری تازه به نظر می رسید. با مشت های گره کرده ایستاده بود و بر سر موجود مچاله شده ای فریاد می زد؛ بر سر “پسر آقای افتاده حال”.

“آقای افتاده حال” سال­ها در آن سازمان جز نیروهای خدماتی بود. آنقدر خوب و مهربان و فقیر بود که همه دوست داشتند کمکش کنند. اینجور شد که وقتی دم بازنشستگی، پسر بیکاره بی­سوادش را – که گویا به دلیل پذیرفته نشدن در هیچ مدرسه ای، به مدرسه مذهبی رفته و از آنجا هم جواب شده بود – به سازمان معرفی کرد تا به جای خودش نان آور خانواده شود، کسی تردیدی در بله گفتن نکرد. و چون آن پسر به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد، قرار شد موقتا آسانسور نامه­بر از کار بیفتد تا وجود “پسر آقای افتاده حال” در سازمان توجیهی پیدا کند.

آن روز “پسر آقای افتاده حال”، نامه ای را به “آقای دال” می­رساند، یک ارجاع معمولی. “آقای دال” سرش را از روی کامپیوترش می­چرخاند تا به شیوه مالوف لبخند و تشکری نثار کند، که می بیند دست حامل نامه، دست آبدارچی طبقه نیست. متعلق به موجودی است که صورتش در تاریک ترین خاطرات آقای دال و در مخوف ترین کابوس های­اش ثبت شده است. “آقای دال” مگر می­تواند فراموش کند ؟

وقتی ما به مهلکه رسیدیم، “آقای دال” فریاد می زد : “خود بی شرفشه … خود کثافتشه … باور کنید …” و ما نمی فهمیدیم چرا باید باور کنیم “پسر آقای افتاده حال” که در مدت چند هفته حضورش این همه مثل پدرش ملایم و خجالتی و آماده ارائه خدمات به همه اهل سازمان است بی شرف و کثافت است.

اما”آقای دال” اشتباه نمی­کرد؛ مگر می­توانسته فراموش کند ؟ آن شب سیاه در خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران (۱۸ تیر). آن لگدها، شکسته شدن­ها، پاره شدن­ها، خورد شدن ها و دستی که این زخم دائمی را بر صورتش نشاند.همان دستی که همکلاسی های­اش را از پنجره بیرون هل داد.

ما هم دیگر نتوانستیم فراموش کنیم.

هیچکس این موضوع را به روی “آقای افتاده حال” نیاورد. گمانم یکی دو روزی از خجالت سر کار نیامد و بعد انگار که آب از آب تکان نخورده باشد تا آخرین روز بازنشستگی با سازمان بود. اما پسرش ، بی سر و صدا گم شد.

این روزها که نیروهای مزدور را نگاه می کنم، در نگاه سرد و احمق­شان ، گاهی نگاه “پسر آقای افتاده حال” را به یاد می آورم … گاهی ابن ملجم را … گاهی خانم امورتربیتی را … گاهی آن روسنایی هرمزگانی را که بعد از سی سال خبر نداشت پهلوی ها رفته اند و به نمایندگان بنیاد مسکن انقلاب اسلامی گفت به اعلیحضرت سلام برسانند!

 

پ.ن : این داستان کاملا واقعی بود …