بوی آدمیزاد

شماره ۲۶، تابستان ۱۳۸۸
جــایی در فیلم برباد رفته، که گرفتاریها بدجور گریبان اسکارلت را گرفتهاند ، خونسردانه به خود میگوید “بعدا راجع بهشون فکر میکنم”. هربار که این فیلم و این مونولوگ را میبینیم، آقای عزیز میگوید “عین توست” !
کاش میشد راجع به مردن ” ننه آغای صمد“، پدر ” قصههای خوب برای بچههای خوب” و “جلال آریان“، کشته شدن کابوسوار و تکراری ۱۶۸ نفر در هواپیمایی که میتوانست حامل هرکدام از ما باشد، کشته شدن دیوانهکننده ده ها نفر در خیابانهای بیخ گوشمان، خونی شدن موزاییکهای کف پارکینگ، دستگیر شدن برادر کوچولوی عزیز او و گم شدن دوست مثل ماهمان، چشمهای سبز یک بدن سوخته، خفه شدن جنوبیها در گرد و غبار، شکسته شدن شیشههای خانه آنها، شعارهای ترسناک در و دیوار و آنچه دوست و دشمن بحران مینامندش، “بعدا” فکر کنم …
دلم کمی جنگل میخواهد.
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۹)