سگی بگذار، ما هم اردکانیم!

شماره ۲۷، تابستان ۱۳۸۸
نـــــگاه سگی : صبح از دنده چپ بلند شدم. دیر شد و فرصت نکردم صبحانه بخورم. موضوع نگران کننده ای گوشه چپ فکرم وول میخورد و حالام را میگرفت. کاری که باید امروز تحویل میشد را نتوانسته بودم دیروز آماده کنم و احساس شلختگیای هم گوشه راست فکرم وول میخورد. در راه همه چیز به نظرم به طرز کریهی کج و کوله و ناراحت کننده میآمد؛ از خمیازه کشیدن آن خانمه بدون آنکه جلوی دهانش را بگیرد، تا پاشنه کفش لگد خورده آقاهه، نگاههای پلیس راهور، چراغ قرمز طولانی، بوی گند عرق یکی و آب پاش هایی که روی اسفالت آب میپاشیدند.
زندگی یک اجبار تلخ تکراری گند افتضاح دردناک به دردنخور و … گند است!
نگاه اردکی: تا ساعت ده موضوع نگران کننده برطرف شد و کار آماده تحویل شد. فرصت کردم یک نسکافه با بیسکویت بخورم. وقتی دوباره به خیابان برگشتم همه چیز به نظرم جالب بود؛ آرایش پایین ریخته شده خانمه به نظرم معصومانه میآمد و پاشنههای لگد شده و بوی گند عرق نشان دهنده نوعی بیخیالی فلسفی بود، شکم بزرگه پلیسه ترحم برانگیز و آبپاشی که آب را به جای چمن روی کیفام پاشید خندهدار بود!
آه… زندگی چقدر زیباست، آسمان ، آدمها، خورشید، آه … چه خوشگل میپزم در این گرما !
نتیجه وبلاگی : خوشحالی در نگاه ماست نه لزوما در کیفیت رویدادهای روزمره !
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۱۷)