دست نگهدار …

شماره ۲۲،تابستان ۱۳۸۸
اگر تو، همین تو، نه ماه بچهای را در درون خودت بزرگ کرده بودی، اگر به وجود آمدن تک تک اعضای بدناش را با تمام وجودت حس کرده بودی، اگر برای اولین بار قلب یک آدم در درون تو به تپش افتاده بود، آن وقت به این راحتی جان بچه مردم را نمیگرفتی …
تصویر: بی نا. بی تا. بی جا ! روی هاردم پیدایش کردم…
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۱۶)
لطفا سر راه، این چراغ را هم روشن کن.

- شماره ۲۱، تابستان ۱۳۸۸ -
چه شد ؟ چه بر سرمان آمد ؟ نشسته بودیم، گاهی غر میزدیم، گاهی حرص می خوردیم، اما زندگی می کردیم… چه بلایی سرمان آمد ؟ با بادکنک سبز به استقبال امید رفته بودند، چه کسی با چاقو پاره پاره شان کرد؟ بچه ها برای امتحان های آخر ترم درس می خواندند، چرا رفتند سینه قبرستان؟ چرا کسی کار نمیکند؟ چرا اس ام اس جوک نمیآید؟ چرا کسی مهمانی نمیگیرد؟ چرا کسی کنار دریا نمیرود؟ این هلیکوپترها چرا نمی روند پارکینگ؟ چرا صدای آژیر آمبولانس قطع نمیشود؟ این آقاهای لباس پلنگی چرا مرا با نفرت نگاه میکنند؟ چرا مردم شبها اینجور فریاد میزنند؟ خدا که برای این مردم مرده بود… چرا اینطور با درد صدایش می زنند؟
ای خدایی که بزرگ و بزرگترینی، بهترینها را برایمان رقم بزن … قبل از آنکه همه تا خرخره در خون بیگناهان و کثافت سیاست غرق شویم…
تصویر: نقاشی از میرا اوانس
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۸)