دست نگهدار …

۲ تیر ۱۳۸۸

rooznameh-child

شماره ۲۲،تابستان ۱۳۸۸

اگر تو، همین تو، نه ماه بچه­ای را در درون خودت بزرگ کرده بودی، اگر به وجود آمدن تک تک اعضای بدن­اش را با تمام وجودت حس کرده بودی، اگر برای اولین بار قلب یک آدم در درون تو به تپش افتاده بود، آن وقت به این راحتی جان بچه مردم را نمی­گرفتی …

 

تصویر: بی نا. بی تا. بی جا ! روی هاردم پیدایش کردم…

 

 

 

 

 

لطفا سر راه، این چراغ را هم روشن کن.

۱ تیر ۱۳۸۸

rooznameh-disappointed

- شماره ۲۱، تابستان ۱۳۸۸ -

چه شد ؟ چه بر سرمان آمد ؟ نشسته بودیم، گاهی غر میزدیم، گاهی حرص می خوردیم، اما زندگی می کردیم… چه بلایی سرمان آمد ؟ با بادکنک سبز به استقبال امید رفته بودند، چه کسی با چاقو پاره پاره شان کرد؟ بچه ها برای امتحان های آخر ترم درس می خواندند، چرا رفتند سینه قبرستان؟ چرا کسی کار نمی­کند؟ چرا اس ام اس جوک نمی­آید؟ چرا کسی مهمانی نمی­گیرد؟ چرا کسی کنار دریا نمی­رود؟ این هلیکوپترها چرا نمی روند پارکینگ؟ چرا صدای آژیر آمبولانس قطع نمی­شود؟ این آقاهای لباس پلنگی چرا مرا با نفرت نگاه می­کنند؟ چرا مردم شب­ها اینجور فریاد می­زنند؟ خدا که برای این مردم مرده بود… چرا اینطور با درد صدایش می زنند؟

 

ای خدایی که بزرگ و بزرگترینی، بهترینها را برای­مان رقم بزن … قبل از آنکه همه تا خرخره در خون بیگناهان و کثافت سیاست غرق شویم…

 

 

 

تصویر: نقاشی از میرا اوانس