رعنا فرحان

۲۸ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-rana-farhan

شماره ۳۲، تابستان ۱۳۸۸

بــرای بعضی­ها، شنیدن موسیقی در پس­زمینه زندگی­شان چیزی واجب، مثل بلعیدن اکسیژن در تمام لحظات شبانه روز است. این آدم­ها حتما سلیقه متفاوتی دارند، شاید خودشان نوازنده، خواننده، یا آهنگساز باشند، شاید نوعی خاص از موسیقی را بپسندند، شاید به تناسب حالات روحی­شان، انواعی از ملودی­ها و سازها و صداها را بخواهند و شایدهایی دیگر.

دیروز تصادفا به آخرین ویدئو شکیرا به نام “خانم گرگه” نگاه می­کردم، موسیقی­اش و استفاده از سازها بدک نبود. اما کلمات و بیش از کلمات، حرکات مهوع بود. یادم میآید زمانی این حرکات، از کثیف­ترین زن­ها، در کثیف­ترین ویدئوها، در پنهانی­ترین محیط­ها بروز می­کرد و معمولا یک عده آدم معلوم­الحال از دیدن آنها نوعی خاصی از لذت را می­بردند، کسی برای آن­ها دست نمی­زد، چه برسه که نام­شان را هنرمند و سوپر ستاره بگذارند. امروز این کلمات و حرکات بی­هیچ مرز و حرمتی، در معرض شنود و دید عموم است. “خانم­باز” بریتنی اسپیرز را دیده یا شنیده­اید ؟ من اصولا حرکات پ.و.ر.ن.و گرافانه­ای را که به اسم رقص انجام می­شود را نمی­فهمم و کلمات رکیکی که به نام ترانه به خورد گوش­های مردم می­دهند را نمی­توانم باور کنم. نمی­دانم دارد چه به سر بشریت می­آید. چندی پیش از صدایی و ترانه­ای بدم نیامد ، خواننده کریس براون بود. چندی نگذشت که تصویری از ریحانه (ریحانا – خواننده) را دیدم که توسط او دکوراسیون صورتش تغییرات اساسی کرده است. شاید بعضی­ها هنر را از شخصیت هنرمند جدا بدانند، اما من نمی­توانم و نتوانستم به موسیقی این موجود هم گوش بدهم. همین مشکل را تعمیم بدهید به خیلی­ها، خیلی از قلندران عرصه موسیقی جهانی.

حالا تصور کنید در این آشفته بازار خشونت و جنسیت و بی محتوایی و بی اصالتی و بی­مزگی، که حرف اول در مقبولیت صدا را دلارهای خرج شده و زرق و برق تبلیغاتی می­زند، یک روز معمولی جلوی تلویزیون لم داده باشید، که یک آهنگ طلایی از یک حنجره طلایی بشنوید و آن صدا، کلماتی به فارسی از مولانا بخواند – نه آنطور که مدونا و نامجو می­خوانند و نه آنطور که سال­ها در موسیقی سنتی­مان شنیده­ایم. خانمی با سر و وضعی موقر، بدون آنکه برای به رخ کشیدن صدای­اش  از جذابیت­های غیر صوتی استفاده کند و حرکات و رفتار سخیف انجام دهد، فقط دارد می­خواند، آنطور که دوست دارد، آنطور که مولانا را، جاز را و بلوز را حس کرده و این یک محصول هنری زیبا می­شود، که می­شود در پس­زمینه زندگی گوش داد، لذت برد و آرامش کسب کرد.

من تا چند وقت پیش رعنا فرحان را نمی­شناختم. حیف است شما هم او را نشناسید.

اینجا به صدای اش گوش بدهید …

ریش مان سفید می شود

۱۹ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-sis

شماره ۳۱، تابستان ۱۳۸۸

خــواهر کوچولو که دنیا آمد، دختر بزرگی بودم، بر و بیا و دست و پایی داشتم، آنقدر که حتی در بزرگ کردن او نقش به سزایی داشته باشم! دوست داشت بعد از غذا من دست­های­اش را بشویم و من لالایی بخوانم که خواب­اش ببرد. بزرگ­تر که شد، او را با خودم بیرون می­بردم، دوستانم لپ­اش را می­کشیدند و موهای چتری­اش را نوازش می­کردند. وقتی تولد دوستان­اش دعوت بود، من خوشگل­اش می­کردم.

امروز خواهر کوچولو یک خانم بزرگ شده است، برای خودش بیا و برویی دارد. چند سانتی از من بلندتر شده و چیزهایی را می داند، که من نمی­دانم، کارهایی را بلد است که من بلد نیستم! با این همه هنوز خواهر کوچولوی من است و با همان چشمی نگاه­اش می­کنم که بیست و اندی سال پیش به قی قی قو قو کردن و تف کردن­اش روی پیش­بندش نگاه می­کردم.

بیشتر وبلاگستانی­ها، همسن خواهر کوچولو هستند. مرا یاد او می­اندازند. همان اندازه قشنگ و تمیز و براق و همان اندازه در آغاز راه. با همان نگرانی­ها، ترس­ها، امیدها و خواسته­ها. گاهی چیزهایی می­نویسند که دلم برای سادگی­شان می­سوزد، همانطور که گاهی دلم برای سفیدی خواهر کوچولو می­سوزد. گاهی از سروصدا کردن­شان خنده­ام می­گیرد، همانطور که از بریز و بپاش خواهر کوچولو خنده­ام می­گیرد. وقتی می­بینم عصبانی می­شوند، ناامید می­شوند، گریه می­کنند، چنگ می­زنند و خسته­اند، دلم می خواهد نصیحت­شان کنم، از بالا و پایین راه برای­شان بگویم، از روز و شب ، از تیغ­هایی که به پای­ام رفته و از دیوارهایی که سرم به آن­ها کوبیده شده، از آبادی­های مسیر و خواص دارویی گیاهان کوهی؛ همانطور که دلم می­خواهد یک چیزهایی را به خواهر کوچولو بگویم، اما می­دانم فایده ندارد؛ که هیچ دو راهی یکی نیست، حتی اگر راه دوم متعلق به خواهر کوچولوی خود آدم باشد. می­دانم که خواهر کوچولو باید راه خودش را، خودش پیدا کند. گمانم خودش هم خوب می­داند که راه من ِ شنگول، به درد اوی ِ عاقل نمی­خورد!  

حالا این­ها را چرا گفتم ؟

چند وقت پیش یکی از خواهر کوچولوهای وبلاگستانی پرسید : ” …تو  … به چی زنده ای ؟  ” معمولا به این سوال­ها به دلایل بالا،جواب نمی­دهم، اما آنروز چنین جواب دادم : ” به عشق، به دوستی ، با همسرم، پسرم، خانواده­ام ، با تو و بقیه ، به آدمهایی که براشون طرح می­زنم … ” و واقعا در راه رفته خودم، که گمانم در خوش بینانه­ترین حالت به نیمه رسیده است، فهمیده­ام که همه چیز انتهایی دارد، جز دوست داشتن، دوست داشتن زیاد و بی­قید و شرط .

جواب من ، جواب او نبود. سرش پر از سوال شد. من نمی­توانم به سوال­های او جواب بدهم، فقط گاهی می­توانم از روش­های طی طریق خودم بگویم. می­توانم با عشق به فکر کردن­اش نگاه کنم و خوش­ام بیاید، همانطور که وقتی اولین حقوق رسمی خواهر کوچولو را در آن پاکت قشنگ دیدم، قند در دلم آب شد.

به راستی که قدیمی­تر از دیگران بودن هم خوشمزه است!

 

 

 

———————

تصویر: خواهر کوچولو در اوایل زندگی، زمانی که در بغل من جا می­شد!

 

اینک من در جهان سوم …

۱۷ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-developed

شماره ۳۰، تابستان ۱۳۸۸

بـاور کردیم که همه تاریخ عده­ای با چشمی آن­چنان نکبت و شوم به گربه ما نظر داشته­اند که او سکته­ای شده است! که موقعیت “گربه هه”  به لحاظ ژئوپلیتیک آنچنان حسادت برانگیز بوده  و آنقدر از خاک­­اش زر و گوهر برخاسته که دولت های فخیمه آن سر دنیا دیوانه شده­، سراسیمه همه زندگی­شان را رها کرده­اند، آمده­اند “گربه هه” را بچاپند و بپیچانند. اینجوری شده که دهه­ها می­آیند و می­روند و گربه ما برای حرکت خرچنگ­وارش به سوی توسعه، آزادی و آرامش توجیه دارد. در ته ذهن همه ما،یک دایی جان ناپلئون خوابیده که هر پنج دقیقه یکبار تکرار می­کند “کار، کار انگلیسی­هاست”.

دیروز قسمتی از مجموعه planet earth رو می دیدیم، بهشت را نشان می­داد و می­گفت این قسمتی از فلان کشور جهان اولی است. بی­تردید دروغی دیگر از بنگاه دروغ­پراکنی بی­بی­سی بود! اگر آن کشور این همه زیبا و پرنعمت است چرا دست کسی از آستین کسی دیگر در نمی­آید و به خاک سیاه نمی نشاندش؟ چرا حماقت بیداد نمی­کند ؟ چرا دانشگاه­های برتر جهان را دارد؟ چرا شاخص های توسعه یافتگی اش بالا است؟ها؟ اصلا چرا کسی با بلدوزر سر نرسیده خاک و کوه و دشت­اش را مثل پنیر کاله نمی­برد و نمی­برد؟ دیدید؟ مونتاژ است!

در ماهواره، یک ایرانی مقیم فرانسه راجع به له شدن یک عده “خودی سابق” در ایران حرف می­زد. صدای­اش روی نقشه فرانسه پخش می­شد، کشور اسپانیا هم در مجاورتش دیده می­شد­. حواس­ام به کلمات نبود، چون به گمانم نقشه اشتباه بود، زیادی آب داشت! زیادی موقعیت ژئوپلیتیک­اش خوب بود، زیاد سبز و خرم بود. یاد گربه خودمان افتادم. مگر می­شود با چنین نقشه حسادت برانگیزی که آن­ها دارند،کشوری آزاد داشت، همان­طور که آن­ها دارند؟!

این روزها زیاد ای­میل مخملی می­آید، عکس جنازه، خون، مشت گره کرده، سرباز وطن فروش، بیانیه، دستورالعمل، فهرست بایدها و نبایدها، انواع افشاگری­های فوتوشاپی و الی آخر. با حوصله نگاه­شان می­کنم و یادم می­افتد سی سال پیش یک روز ، دم در مهدکودک­مان مغز جوانی روی تیرچراغ برق پخش شد، کمی بعد از آن انقلابی پیروز شد. شاید پسرم هم سی سال دیگر یادش بیاید روزی در تلویزیون دختری را نشان دادند که صورت­اش پر از خون شد. همانطور که مادرم یادش بود وقتی کودک بوده، در خیابان خانه­شان انقلابی شده و خون جوان­ها ریخته شده است.

شاملو می­گفت مردم جهان سومی مثل بدن در خواب هستند. یک طرف­شان خواب می­رود، بیدار می­شوند، تکانی می­خورند و به پهلوی دیگر می­خوابند. از یک خواب به خوابی دیگر …

یک زمانی می­گفتند در ایران سانسور هست، تاریخ تحریف می­کنند، منابع مطالعاتی نیست. یک جستجویی در اینترنت کنیم، فقط در قسمت تصاویر، قیام­های مختلف ایران، رهبران و نتایج شان را تماشا کنیم، فیلترشکن هم خواستید  عرض می کنیم. نگاه کنیم؛ تا فقط بدانیم کجاییم … بدانیم داریم چه کار می کنیم … همین!

 

* Dream is “not” over

۸ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-influenza_a

شماره ۲۹، تابستان ۱۳۸۸

بـــــــچه که بودم خدایی شخصی داشتم؛ در سرم یا قلبم ، مردی قد بلند با یک مقدار شکم، شانه­های پت و پهن و صدایی شبیه لئونارد کوهن. او به راستی توان انجام هرکاری را داشت. کافی بود سر کلاس جغرافی پشت سر هم و با سماجت به او بگویم ” خدایا از من نپرسه … نپرسه … نپرسه”.  تا معلم بی هیچ دلیل خاصی از روی اسم من به نفر بعدی جهش کند. یا وقتی چیزی گم می­شد به او آویزان شوم و بگویم ” خدایا پیداش کن… یالا پیداش کن… ” تا گم شده جلوی چشمم قرار گیرد . یا بالای میله بارفیکس بگویم ” خدایا نگهم دار… نگهم دار…” تا به جای سه ثانیه کمی بیشتر دوام بیاورم!

هرچه بزرگ­تر شدم، خدای بچگی­ام رنگ و روی­اش پرید تا این­که بالاخره روزی در حادثه­ای درگذشت و … بماند که چه شد!  

یک آدم بزرگ منطقی ِ عاقل ِ فکور ، خودش را قوی و دانا و مسلط و برخوردار می­بیند و به همه خرافاتی­ها و کسانی که دعا به خودشان می­بندند می­خندد، اما وقتی ناوگان هوایی کشور، به سان لشگر پشه­هایی خمار، تاپ تاپ به زمین بیفتند، وقتی مسافری در آسمان داشته باشد، دلش می­خواهد ایمان بیاورد به سفره ابوالفضل، به شمع روشن کردن در امامزاده ، به دخیل بستن، به روی سجاده افتادن ولی منطقش این­ها را پس می­زند و به ناچار کوچک و کوچک تر می شود .

وقتی می شنود زائران مکه، با ماچ مالی کردن در و دیوار، ویروس وحشتناکی که شب ها خوابش را در مکزیک می دیده به خانه اش آورده­اند، می­لرزد و هرچه اقدام ایمنی به فکرش می­رسد انجام می­دهد، اما می­داند پاییز در راه است و خطر بیخ گوش او. دل­اش می­خواهد به همه صندوق­های صدقات و پختن آش نذری ایمان بیاورد، دلش می­خواهد مفاتیح بخواند و به عزیزان­اش فوت کند، اما ذهن سلاخی شده­اش همه را پس می­زند، کسی در مغزش قاه قاه می­خندد و او پیر و پیرتر می­شود.

وقتی یخ­های قطور قطبی را می­بیند که مثل تکه یخ لیوان نوشابه­اش شناور و کج و کوله و کوچک شده­اند و به او می­گویند این روزها در جایی نزدیک قطب شمال هم مردم کولر گازی روشن می­کنند، می­فهمد که همه راه­های آسودگی خاطر به بن بست رسیده­اند، عقل دوراندیش­اش با سر به این بن بست می­خورد و به عقب پرت می­شود، به آغوش همان خدای قدیمی، کپلی، قوی، مهربان و گرم. چشمان­اش را می­بندد و می­گوید ” خدایا منو از این کویر وحشت رد کن … یالا ردم کن … رسیدیم اون طرف بیدارم کن … ”

 

 

تصویر: ویروس لعنتی آنفلونزای خوکی…

*پاسخ به خدای جان لنون

 

  

اگر که بیهوده خوشحال است او …

۶ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-football1

شماره ۲۸، تابستان ۱۳۸۸

ورزشکار نبودن من، جز به روحیه خودم، به هیچ عامل دیگری بستگی ندارد. وگرنه می­شد من هم مثل خواهر کوچیکه در استخر و زمین بسکتبال بگردم و یا حداقل از دوچرخه سواری لذت ببرم. اما تنها استعداد ورزشی من در بالا رفتن از درخت انجیر خانه مادربزرگم خلاصه می­شد !

این روزها که با توفیق اجباری بردن و آوردن پسرک، هفته ای سه بار به ورزشگاه الف وارد و سه بار خارج می شوم و هر هفته در مجموع حدود بیست دقیقه وقت در آنجا می گذرانم، نکته مهمی را فهمیده­ام و آن، نه این که “عقل سالم در بدن سالم است”، که یک خروار آدم غیر ورزشکار و اصلا معلول و با عضلات خشکیده و شکم قلنبه و یا استخوان های بیرون زده و چشم­های نیمه کور می شناسم که از قضا عقل­شان خیلی خوب کار می­کند. فکرش را که می­کنم فیلسوف ورزشکاری نمی­شناسم. همه­اش صورت رنگ پریده کی­یر که­گارد جلوی چشمم می­آید و …

وقتی می­بینم­شان با کمر صاف، شکم صاف، نه استخوانی و بی­جان - و نه چاقالو و نفس نفس زنان، با سر و گردن برافراشته، با یک لبخند خوشگل دائمی، با قدمهای محکم راه می­روند، لباس­های­شان تمیز است و کفش ورزشی به پا و یک ساک گنده به دوش دارند، احساس امنیت می­کنم. یک آرامش قلنبه خدشه ناپذیر دارند، یک اعتماد به نفس درشت ! یک جوری نگاه می­کنند که انگار بلدند چطور در مسابقه با هر ویروسی  - حتی ویروس افسردگی و کج اخلاقی - برنده شوند!

ورزشگاه الف همیشه بوی علف تازه و باران، بوی نشاط و غرور می­دهد! همه بیهوده سرحال­اند. شاید هم طبع من آنقدر بیمار شده که برای هر لبخندی، دلیلی محکم و لایتغییر می­خواهد. آنقدر همه چیز براق است که دلم می­خواهد از ماشین بیرون بپرم و تا زمین فوتبال، که پسرک آنجا مشغول بالا و پایین پریدن است ، یک نفس زانو بلند یا پابوکس بروم!

 

تصویر: ورزشگاه الف، زمین فوتبال، یواشکی از لای درخت ها! دقت کنید پسرک مرا هم پیدا میکنید…