اگر که بیهوده خوشحال است او …

۶ مرداد ۱۳۸۸

rooznameh-football1

شماره ۲۸، تابستان ۱۳۸۸

ورزشکار نبودن من، جز به روحیه خودم، به هیچ عامل دیگری بستگی ندارد. وگرنه می­شد من هم مثل خواهر کوچیکه در استخر و زمین بسکتبال بگردم و یا حداقل از دوچرخه سواری لذت ببرم. اما تنها استعداد ورزشی من در بالا رفتن از درخت انجیر خانه مادربزرگم خلاصه می­شد !

این روزها که با توفیق اجباری بردن و آوردن پسرک، هفته ای سه بار به ورزشگاه الف وارد و سه بار خارج می شوم و هر هفته در مجموع حدود بیست دقیقه وقت در آنجا می گذرانم، نکته مهمی را فهمیده­ام و آن، نه این که “عقل سالم در بدن سالم است”، که یک خروار آدم غیر ورزشکار و اصلا معلول و با عضلات خشکیده و شکم قلنبه و یا استخوان های بیرون زده و چشم­های نیمه کور می شناسم که از قضا عقل­شان خیلی خوب کار می­کند. فکرش را که می­کنم فیلسوف ورزشکاری نمی­شناسم. همه­اش صورت رنگ پریده کی­یر که­گارد جلوی چشمم می­آید و …

وقتی می­بینم­شان با کمر صاف، شکم صاف، نه استخوانی و بی­جان - و نه چاقالو و نفس نفس زنان، با سر و گردن برافراشته، با یک لبخند خوشگل دائمی، با قدمهای محکم راه می­روند، لباس­های­شان تمیز است و کفش ورزشی به پا و یک ساک گنده به دوش دارند، احساس امنیت می­کنم. یک آرامش قلنبه خدشه ناپذیر دارند، یک اعتماد به نفس درشت ! یک جوری نگاه می­کنند که انگار بلدند چطور در مسابقه با هر ویروسی  - حتی ویروس افسردگی و کج اخلاقی - برنده شوند!

ورزشگاه الف همیشه بوی علف تازه و باران، بوی نشاط و غرور می­دهد! همه بیهوده سرحال­اند. شاید هم طبع من آنقدر بیمار شده که برای هر لبخندی، دلیلی محکم و لایتغییر می­خواهد. آنقدر همه چیز براق است که دلم می­خواهد از ماشین بیرون بپرم و تا زمین فوتبال، که پسرک آنجا مشغول بالا و پایین پریدن است ، یک نفس زانو بلند یا پابوکس بروم!

 

تصویر: ورزشگاه الف، زمین فوتبال، یواشکی از لای درخت ها! دقت کنید پسرک مرا هم پیدا میکنید…