پایی در کفشی

۲۶ مهر ۱۳۸۸

rooznameh-shoes

شماره ۴۰، پاییز ۱۳۸۸

کــه گفته چشم­ها دروغ نمی­گویند؟ گاهی نمی­گویند، گاهی هم می­گویند. مثلا من همیشه با چشم آبی­ها و چشم سبزها مشکل دارم، خواندن پشت چشم­های­شان برای­ام سخت است. چشم­های آدم­های “بزرگ” را هم سخت می­خوانم، به راحتی خودشان را لو نمی­دهند. انگار نگهبانی پشت قلقلی چشم­شان گذاشته­اند که اگر خواست احساسی بیرون بریزد، راه­اش را سد کنند!

در مواقعی که با خوانش چشم کسی به مشکل برمی­خورم به کفش­های­اش نگاه می­کنم. کفش­ها مطلقا دروغ نمی­گویند. غیر از مدل کفش و کیفیت و نظافت آن، که نشانه خیلی چیزها است، فرمی که هر کفش به تناسب پای پوشنده­اش می­گیرد یک دنیا حرف دارد… انگار مالک هرکفش، از روحش در کالبد کفش خود می­دمد.

صبح­ها از میرداماد که می­گذرم با دید زدن کفش مردم صفاها می­کنم؛ کفش را نگاه می­کنم و سعی می­کنم صورت مالکش، سن و سال­اش و روحیات­اش را حدس بزنم. دقت که کنید می­بینید کفش­هایی که صبح زود در پیاده­روها شلنگ و تخته می­اندازند، چقدر با کفش­های علافی که ظهرها روی همان پیاده رو کشیده می­شوند متفاوتند!

به کفش­های خودم نگاه می­کنم و فکر می­کنم مردم راجع به من چه فکر می­کنند!

 

 

 

 

 

آقا شورانگیز، اسوه همه چیز!

۱۱ مهر ۱۳۸۸

rooznameh-shoor

شماره ۳۹، پاییز ۱۳۸۸

نـــــمی­دانم چه می­شود، یعنی در فلان ساعت در فلان روز اتفاق نمی­افتد، یا در پس ماجرای خاصی اتفاق نمی­افتد، اما آدم بالاخره روزی متوجه می­شود که خوشبختی یعنی چه و کم و بیش به تعریف خودش ایمان می­اورد؛ حتی اگر بعضی روزها مثل سگ از خواب بیدار شود و بگوید تف به سر زندگی ( ببخشید) و یا آنقدر گره مال شود که نفس­اش بالا نیاید که بتواند سرمستانه بگوید آه زندگی چه زیبایی!

آدم یک روزی می­فهمد که سرنوشت چیزی نیست که بر پیشانی بنویسند و کم و کیفش بستگی به خود طرف دارد. درست است که هیچ آدمی نمی­تواند از زادگاه و خانواده­اش بگریزد، اما چه می­شود که این همه در بین افراد یک ملت و یک خانواده، تفاوت در رضایتمندی است؟

آدم یک روزی می­فهمد که رمز خوشبختی نه در عوامل بیرونی که اول و آخرش در ذهن است، زیرا قسمت کوچکی از زندگی رویدادهاست، بقیه واکنش های ماست. دو نفر یتیم می­شوند، یکی از بیخ و بن می­شکند آن یکی می­شود فولاد.

آدم یک روزی می­فهمد که مهم نیست چه دارد، مهم این است که با داشته­های­اش چه می­کند. در بازی، یکی با بهترین دست می­بازد و آن یکی با ورق­هایی گند، می­برد.

همه ما همین­جا متولد شده­ایم، با سر و شکل همین­جایی، با خانواده­ای همین­جایی و همگی از بلایایی مشابه رنج کشیدیم. اما ایا همه یک جور واکنش نشان دادیم ؟ آخر و عاقبت­مان چقدر مشابه است؟

“آقا شورانگیز” همکار ماست؛  او در روستایی پشت کوه دنیا آمده است، قد کوتاه و ریزه میزه است، پدر و مادرش مطلقا بی سواد بوده­اند. در کودکی به همراه یک عالمه خواهر و برادرش به تهران آمده­اند. با نان کارگری بزرگ شده است، از نوجوانی سر کار رفته است، بارها شغلش را از دست داده است، بارها سرش را کلاه گذاشته اند و اندوخته ناچیزش را برده­اند، بالاخره خانه ای پنجاه متری خریده، با پنج فرزند و پدرش در آن خانه سالها زندگی کرده­اند (فقط تصور خوابیدن هشت نفر در پنجاه متر را بفرمایید)، امروز پدرش فوت شده و چهار تا از فرزندانش سر زندگی خودشان رفته­اند، هر چهار تا سالم و موفق­اند. آن آخری هم ورزشکار است و در استانه دیپلمه شدن. هیچ یک از همکارهای ما “آقا شورانگیز” را بدون لبخند ندیده است، یک کلام غرولند و حرف منفی از او نشنیده است، همیشه لباس­های­اش اتوکشیده و مرتب است، وسایل­اش منظم است. گاهی برای­اش مشکلات بدی هم پیش می­آید. در سکوت فرو می­رود، اما نه از آن سکوت­ها که اطرافیان را متوجه چیز بدی کند، آقای عزیز و من بعد از این همه سال می­فهمیم که “آقا شورانگیز” نگران است، پس با او صحبت می­کنیم، همیشه می­گوید ” انشالله درست می­شه … ” و از قضا درست هم می­شود. بارها پیش آمده از دست کسی یا کسانی عصبانی بوده­ایم و در حضور او بنای شکایت گذاشته­ایم، بدون آن که لبخندش محو شود فقط می­گوید “انشالله درست می­شه…”.

 ­”آقا شورانگیز” پای همه چیز هست! ماموریت که می­رویم، در گرمای شترکش و سرمای خرس­کش، همیشه مراقب آدم است. همیشه چای قند پهلوش به راه است! ما که می­دانیم وضع جیب او چطور است، اما آنقدر بلند رفتار می­کند که همه را به چلوکباب دعوت کند! پسرک که اولین کنسرت­اش را می­داد او را هم دعوت کرد، “آقا شورانگیز” برای پسرک یک ماشین آنچنانی جایزه خرید! هربار سفر می­رود برای همه ما سوغاتی می­آورد و عیدها به همه ما عطر و ادوکلن عیدی می­دهد.

“آقا شورانگیز” یک همسر کپلی چشم آبی در خانه دارد که هر روز برای­اش ساندویچ­های ریزه میزه درست می­کند، دلم می­خواهد رفتار “آقا شورانگیز” و همسر چشم آبی­اش را ببینید؛ گویا سال­ها کلاس بهبود روابط زن و شوهری رفته باشند. “آقا شورانگیز” را همه دوست دارند، همه ما همکاران­اش و حتی همه کارفرماهای ما. یک روز که نباشد، جای­اش به اندازه هزار سیاهچاله خالی است.

“آقا شورانگیز” اصلا مذهبی نیست، اما مومن است ؛  ایمان او به جهنم و خدای ترسناکی که خرش را بگیرد، و به حرف رجاله های دین فروش و به نماز و روزه نیست، ایمان او به خیر مطلق است، به این­که همه چیز  “انشالله درست می­شود” .

“آقا شورانگیز” واقعا خوش­بخت است، چون آرامش دارد، آرامشی که من تا به حال در معدود افرادی دیده­ام. آرامشی که در افرادی که می­توانند روزانه هزار تا “آقا شورانگیز” را بخرند و بفروشند ندیده­ام، آرامشی که در آنهایی که در خانواده مرفه، در جهان اول، دور از سانسور و دور از فشار اقتصادی زندگی می­کنند هم ندیده­ام.

“آقا شورانگیز” هرگز افسردگی نمی­گیرد!

راستش را بخواهید در زندگی هیچ چیز مهمتر از این نیست که آدم بتواند دوست بدارد و دیگران هم دوستش بدارند .  

 

این نوشته به بهار  و همه بهارها تقدیم می­شود …

———————————————————————————-

تصویر : آقا شورانگیز، عکس از پسرک، تار و مار سازی از بنده!

 

پاییز پاییزه

۲ مهر ۱۳۸۸

rooznameh-panjool

شماره ۳۸، پاییز ۱۳۸۸

وقتی لبه شلوار پسرک را تو می­گذارم، دفتر و کتابهایش را جلد می­کنم، روی وسایلش اسم می­چسبانم، روپوشش را اتو می­کنم و خوراکی­ زنگ تفریحش در کیفش می­گذارم، وقتی اتاق­اش را برای آغاز دوباره مدرسه تغییر دکور، یا به قول خودش تغییر مرام (!) می­دهم، همه اش به زمانی فکر می­کنم که مادرم، پدرم، همین کارها را برای­ام انجام می­دادند…

 خاطرات می­روند و می­آیند، بوها، رنگ­ها، صداها و تکه تکه دوازده سال مدرسه را مزه مزه می­کنم. فکر می­کنم مادر و پدرم کاشتند و ما خوردیم، حالا ما می­کاریم و این فسقلی می­خورد، تا روزی خودش بابای کسی شود و برای مدرسه رفتن­اش، درس خواندن­اش، بزرگ شدنش، موفق شدن­اش جلز و ولز کند و دوباره روزی او – نوه من - پدر یا مادر کسی بشود و همینطور تا آخر دنیا …

این حلقه بودن از میان خیل حلقه­ها، این وسیله بودن برای رشد دیگران، این کشیده شدن از مثبت بی­نهایت تا منفی بی­نهایت، هم مایوس کننده است و هم شکوهمند، هم افسرده کننده است و هم انرژی بخش، هم غم­انگیز است و هم شادی­آفرین. بستگی دارد آدم صبح از کدام دنده بیدار شده باشد!