پاییز پاییزه

۲ مهر ۱۳۸۸

rooznameh-panjool

شماره ۳۸، پاییز ۱۳۸۸

وقتی لبه شلوار پسرک را تو می­گذارم، دفتر و کتابهایش را جلد می­کنم، روی وسایلش اسم می­چسبانم، روپوشش را اتو می­کنم و خوراکی­ زنگ تفریحش در کیفش می­گذارم، وقتی اتاق­اش را برای آغاز دوباره مدرسه تغییر دکور، یا به قول خودش تغییر مرام (!) می­دهم، همه اش به زمانی فکر می­کنم که مادرم، پدرم، همین کارها را برای­ام انجام می­دادند…

 خاطرات می­روند و می­آیند، بوها، رنگ­ها، صداها و تکه تکه دوازده سال مدرسه را مزه مزه می­کنم. فکر می­کنم مادر و پدرم کاشتند و ما خوردیم، حالا ما می­کاریم و این فسقلی می­خورد، تا روزی خودش بابای کسی شود و برای مدرسه رفتن­اش، درس خواندن­اش، بزرگ شدنش، موفق شدن­اش جلز و ولز کند و دوباره روزی او – نوه من - پدر یا مادر کسی بشود و همینطور تا آخر دنیا …

این حلقه بودن از میان خیل حلقه­ها، این وسیله بودن برای رشد دیگران، این کشیده شدن از مثبت بی­نهایت تا منفی بی­نهایت، هم مایوس کننده است و هم شکوهمند، هم افسرده کننده است و هم انرژی بخش، هم غم­انگیز است و هم شادی­آفرین. بستگی دارد آدم صبح از کدام دنده بیدار شده باشد!