باطل السحر …

شماره ۴۳، پاییز ۱۳۸۸
دیشب در مورد دخترعمویش توضیح می داد که دختر به آن خوبی و بااستعدادی چطور حرام شد. که دیپلم گرفتنش مصادف شد با انقلاب فرهنگی و وقتی هم دانشگاه ها باز شد، چون حجابش آنجور به دل آنها نچسبید، از گزینش ردش کردند و سال بعد هم، با این که چادری شده بود باز ردش کردند که فکر کردی ما نفهمیدم چادر را به خاطر گزینش سرت کردی و این دختر ماند گوشه خانه عاطل و باطل و در نهایت افسردگی … و بعد یک ازدواج احمقانه که به طلاق ختم شد و ازدواج دومش که آن هم چیز جالبی نیست. میگفت خسارات مادی هیچ، فقط بنشین حساب کن چقدر زندگیها در این سی سال به بیراهه رفت و متلاشی شد.
این حرفها سر هر کبکی را از زیر برف درمیآورد، که ” آههه این همه سال بر ما چه گذشت و میگذرد” و هزار خاطره دردناک و هزار زخمی که زیر برفها قایمشان میکنیم که بتوانیم به زندگی ادامه دهیم …
آن روز که تعقیب و گریزهای روز سیزدهم آبان را به صورت لایو نگاه میکردم، متوجه شدم اگر نگویم همه، اکثریت زیر سی سال سن داشتند. متوجه شدم آن اکثریت زیر سی سال از هیچ چیز نمیترسند، نه از آن موتورهای مخوف، نه از فریادهای مخوفتر و حیدرحیدر گویان موجوداتی که مشت به هرسو میچرخاندند و نه از این که در یک کوچه خلوت گیر افتاده بودند. حتی آن دختر نحیف و ظریف که آن موجودات کیفش را دنبال نمیدانم چی میگشتند نمیترسید و به محاصرهکنندگانش شجاعانه اعتراض میکرد.
آن روز فکر میکردم این آدمها، همین دهه شصتیهایی که سالها به بیرگی و بیخیالی و “باری به هرجهت بودن”شان خرده گرفتیم، امروز بعد از سی سال یادمان آوردند هیچ چیز آنقدر غیرممکن نیست که اتفاق نیفتد، یادمان آوردند اعتراض خوب چیزی است و ترس فاجعه است و حکومتی که “دستوری” است فقط بر ترسها حکومت میکند.
شاید اگر در طول این سی سال، به جای تحمل و تحمل و باز هم تحمل، کمی شجاعانه رفتار میکردیم، امروز کارمان به کتک کاریهایی این چنین نمیکشید. شاید اگر همان سالهای انقلاب فرهنگی، رد شده از گزینشها، به جای افسردگی گرفتن و ته خانه پوسیدن، تحصنی، داد و فریادی ، چیزی راه میانداختند ( با احترام به معدود معترضانی که دودمانشان را به باد دادند )، حداقل خودشان از خودشان راضیتر بودند. شاید اگر آن روزی که به زور بر سر مادرهایمان روسری کردند، آنها فریاد زده بودند( با احترام به معدود تظاهرکنندگان علیه حجاب دستوری در آن سالها که پوستشان کنده شد )، کارمان به اینجا نمیکشید که داشتن بدیهیترین حقوق زندگانی و انسانی برایمان رویایی دست نیافتنی باشد.
یک روز باید بنشینم، خیلی جدی به این چیزها فکر کنم … یک روز باید بنشینم یک چیز جدی در مورد دلایل بیترسی امروز و ترس دیروز بنویسم …
————————————
تصویر از اینجا برداشته شده است…
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۲۴)