چی بر سر “چی” آمد؟

شماره ۴۴، پاییز ۱۳۸۸
آن موقعها، فکر میکردم عملیات فنگشویی ، ساخته و پرداخته مامانم است! خانه تکانیهایی را به یاد میآورم که کتابهای پاره پوره و مجلههای پوسیده قدیمیام را در کارتون آشغالها پشت در میدیدم و تکه پارههای متبلور کننده انواع خاطرات را در کیسه زباله. مسلما یه لنگه جوراب باقیمانده از شش سالگی ، یک قلوه سنگ، یک مشت گل نرگس خشکیده،یک پای عروسک و پیچ ساعتی که دیگر موجود نیست، توجیهی برای نگاه داشته شدن در کشوی میز تحریر نداشتند. مامان اعتقاد داشت نباید آشغال جمع کرده و چیزهایی که مورد نیاز نیست را انبار کرد . چه کنم که در پس هر به نظر او آشغالی، یک عالمه داستان نهان داشتم.
وقتی خانه مادر- پدری را ترک میکردم، خاطراتام را در قالب انواع آشغال به دقت بسته بندی کرده و با خود از آن خانه بیرون آوردم. فکرش را که میکنم، پس از آن هجرت بیبازگشت، در طول همه این سالها در هیچ خانهای بیش از دو سال زندگی نکردهام. وقتی اسباب کشی جزء روتین زندگی آدم بشود ، انبار کردن سختترین کار دنیا است. پس در طول جابه جاییهای بیشمار از این خانه به آن خانه و از این کشور به آن کشور، مجبور شدم آرشیوم را مرتب کنم و خاطرات را جایی دیگر– گوشه لپ ذهنم - ذخیره کنم. به مرور هرچه بیاستفاده بود را دور ریخته یا بخشیدم (اگر انباری را یادم نیاورید!). الآن سبکم؛ هرلحظه آماده جابه جایی …
وقتی آدم دائم الکوچ بشود، خودش را پهن نمیکند. کمتر دل میبندد. میداند رفتنی است. علاقهاش به در و دیوار زندگی میشود چیزی در حد علاقه به یک آدم برفی که میداند دو روز دیگر آب میشود. با این همه هربار که میخواهم جایی را به قصد جایی دیگر تخلیه کنم، آن نگاه آخر یک جور خاصی است. در کسری از ثانیه، هرچه گذشته، به صورت کنسانتره به یادم میآید – لحظههای شاد شاد ، تلخ تلخ، صدای خندهها، حرف زدنها، قدمها، آمدنها و رفتنها.
شاید روزی در خانهای مستقر شوید که روزی خانه من بوده است ! دیوارها قسمتی از وجود ما را درون خودشان ذخیره میکنند و من اینگونه در سطح جغرافیایی و خانههای زیادی تکثیر شدهام.شاید اکنون گوشهای از دیوار آشپزخانهتان گوش ایستاده باشم!
عنوان نوشته برگرفته از این آموزه فنگ شویی: انباشتگی و بی نظمی موجب میشوند”چی” نتواند آزادانه به حرکت درآید و به” شا چی” مخرب تبدیل شود.
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۱۵)