با قلب من بازی نکن !

۱۴ آذر ۱۳۸۸

rooznameh-eslahat

شماره ۴۷، پاییز ۱۳۸۸

روز پنجشنبه ساعت هشت صبح با او قرار داشتیم. ساعت نه زنگ زد که خواب مانده، گفت تا ساعت ده خودش را می­رساند. ساعت یازده رسید. تا ساعت دوازده، پس از توضیحات فنی ِ مبسوط ِ مدیر پروژه ما، کار را تحویل گرفت. پس از چانه­های بسیار بر سر دستمزد، قرار شد مقداری از کار را شنبه تحویل دهد و بقیه را صبح دوشنبه. داشت که می­رفت توضیح داد روز دوشنبه عصر به جمع ترافیک­سازان سبز خواهد پیوست.

قرار بود روز جمعه دائم با مدیر پروژه ما در تماس باشد. این کار را نکرد. باز خواب ماند. ظهر پیدایش شد و مجددا قول داد کار را به موقع تحویل دهد. امروز که شنبه باشد، طبق قرار ساعت هشت صبح منتظرش بودیم. یازده آمد و با خونسردی توضیح داد همه کار تمام نشده است و تمام هم نخواهد شد مگر تا هفته بعد و این که همان دیروز هم گفته کار به موقع تمام نمی­شود! روی صحبتش با مدیر پروژه ما بود. نیمرخش را نگاه می­کردم و دنبال معنای لبخندش بودم … آیا کار چرب­تری گرفته بود و می­خواست بدین ترتیب ما را پیچانده و در نوبت بگذارد ؟ ایا دیگر حس کار کردن ندارد؟ آیا آن همه قول و قرار، شقشقیه­ای بود که برطرف شد و نهایتا، آیا با خودش فکر می­کند کار را زخمی کرده و چاره­ای نداریم جز آن­که با زمان­بندی تحمیلی او کنار بیاییم ؟!

خوب… ما با آن­که زمان بسیار دور ریخته بودیم، اما چاره داشتیم و گفتیم تشریف ببرد دوباره بخوابد !

وقتی می­رفت فکر می­کردم او هم روز دوشنبه عصر به جمع ترافیک­سازان سبز خواهد پیوست و لابد دنبال اصلاحاتی بس اساسی است !

کاری ندارم جنبش سبز، ایجاد راه­بندان در خیابان و اصولا انقلابی بودن خوب است یا بد . قصد زیر سئوال بردن جریان فکری­ای را هم ندارم (عجالتا و در این فرصت!). به شما هم نمی­گویم موضع و اقدام من در برنامه­های پیشنهادی روز شانزده آذر چیست (هرگز هم نخواهید فهمید!). اما واقعا عقل و منطق و شعور و انسانیت حکم نمی­کند اصلاحات را از درونی­ترین اعماق وجود خودمان آغاز کنیم بعد به جان حکومت بیافتیم ؟ وقتی یک نفر آدم بلد نباشد کارهای خودش یک نفر را به درستی سر و سامان دهد، چطور رویش می­شود به خوب و بد یک حکومت کار داشته باشد ؟