معوقه ای به نام من !

شماره ۴۸، پاییز ۱۳۸۸
بـا پسرک در خانهایم. اتاقم را مرتب میکنم. او که سرماخورده و مدرسه نرفته، فین فین کنان سوال میپرسد. اینکه هر کدام از وسایلی که از سوراخ سمبههای نهان کمدها بیرون میریزد از کجا ، چه زمانی و به چه دلیل آمده، چرا مانده و در نهایت اینکه “اگه نمی خواینش، می دینش به من “؟!
به جعبه خاک گرفته وسایل نقاشی که از اسباب کشی زمستان پارسال دست نخورده در کمدی تپانده شده است میرسیم. تا کمر در جعبه فرو میرود و با بیرون کشیدن هر وسیله، تند و تند میپرسد : “این چیه ؟ به چه درد می خوره” ؟ از شنیدن توضیحات من به فکر فرو میرود.
زمانی قرار بود من یک نقاش بـــــــــــــــزرگ بشوم! بیشتر فکر و وقت و انرژیام به طراحی و نقاشی و بقیهاش به جویدن هرکتابی که دم دستم قرار میگرفت، آموختن سازهای مختلف و بلعیدن هرآنچه به صنعت فیلمسازی مربوط بود میگذشت. قرار بود لیسانسکی بگیرم که دل خانواده خوش شود و بروم سر زندگی خودم. اما اینطور نشد. نقاش و فیلمساز و نویسنده و موسیقیدان شدنم را به تعویق انداختم. انگیزهام چه بود؟ همینطور که خاکها را پاک میکنم به بقیه معوقهها و بدهکاریهایام به خودم فکر میکنم.
وسایل نقاشی از جعبه خاک گرفتهشان با احترام به یکی از قفسههای کتابخانه دیواری اتاق منتقل میشوند. کلی از قلموها و رنگها خراب شدهاند و دور ریخته میشوند. از خودم میپرسم چقدر از خودم را دور ریختهام و به انگیزه و دلیل تعویقها فکر میکنم. فکر میکنم آیا به همین زودیها زمانی برای استفاده از باقیمانده وسایل پیدا میکنم ؟
هر سال در آخرین ساعات اسفند سیاهه اعمالم را مینویسم. کارهایی که به تعویق افتادهاند را فهرست میکنم و در اول سررسید سال جدید با خوشرنگترین قلمها به دقت یادداشت میکنم. همیشه ستونی هست به نام “خودم” . اعمال این ستون در مستحبات قرار میگیرند و در پایان سال گویی جز مکروهات و ممنوعات باشند، بی کم و کاست به سال بعد منتقل میشوند! هرسال برنامهریزی میکنم، تصمیم میگیرم، به خودم و آسمان و زمین قول میدهم، اما همیشه اولویتهایی هستند برتر از خودم. استدلال میکنم: آدم وقتی کسانی را دوست داشته باشد و در آنها مخلوط که نه، محلول شود، چطور برای خودش اولویت قائل شود؟ همسر بودن و مادر بودن و چند چیز دیگر، مسئولیتهایی است که من بلد نیستم پشت گوش بیاندازم.
اما بعد یواشکی به زمانهای تلف شدهای فکر میکنم که عمدا ً دور ریختهام و هیچ ربطی هم به هیچ وظیفهای نداشتهاند؛ مثل تمام روزهایی که ریموت تلویزیون و ماهواره به دست، اجازه دادهام یکی برایام تصمیم بگیرد که چه خوراکی به مغز و چشمم داده شود، مثل زمانهای طولانی خواندن اخبار همه روزنامهها و خبرگزاریهایی که هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارند، مثل روی کاناپه دراز کشیدن و به سقف زل زدن و افکار منفی بافتن. مثل روزهایی که آمدهام پشت میزکارم نشستهام و خودم را لای نقل و سخنهای خاله زنکی مدیریتی (!) فراموش کردهام، مثل همه وقتهایی که وقتم را دور ریختهام.
آن شب،حرف از سختی و فشار ماههای اخیر بود. گفت کمی صبر کن، میگذرد. گفتم “این که میگذرد، عمر من است، عمری که معلوم نیست چقدر از اعتبارش باقی ماندهاست”.
از آن شب دارم به جملهی حکیمانه خودم فکر میکنم و به همین یک باری که زنده هستم و معلوم نیست تناسخی باشد یا نباشد. اینکه وقت رفتن این توجیه که “خوب مملکت اغتشاش بود … ” یا “… کارفرما پولمون رو نمیداد …” یا ” … اعصاب نداشتم …” نمیتواند قلب به تعویق افتادهام را آرام کند!
نکند روزی که دیگر نبودم، سراغ سررسیدم بروید و ببینید هنوز ستون “خودم” دست نخورده باقی مانده است؛ نکند همینطور “به تعویق افتاده” گیم اوور شوم؟!
بنشینم رویاهایم را یک بار دیگر بنویسم!
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۲۴)