یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت آخر

شماره ۵۱، زمستان ۱۳۸۸
سالیان بسیار دورتری از امروز من با آقای عزیز آشنا شدم. آن موقعها دیدگاهام نسبت به کلیهی ذکور – منهای پدرم که فکر میکردم نسلش منقرض شده است – افتضاح بود با این همه دورم پر از این موجودات بود، صرفاً همینجوری! چون به اعتقاد راسخ بنده، مرد و پسر جماعت جدی گرفتنی نبودند. یک مشت پسربچهی گنده بودند که هنوز نیاز به پرستار / کلفتی دارند که آنها را یاد مادرشان بیاندازد!
آقای عزیز با چنین روزنامهای آشنا شد! او هم دید مشابهی نسبت به مونثها داشت. موجوداتی خالی، بیدست و پا و وقت و پول تلف کننده. این بود که من و او خیلی بااحتیاط با هم آشنا شدیم. آن اوایل دائم از هم فرار میکردیم. تا ارتباطمان تلفنی بود و ای میلی، همهاش در حال جنگ بودیم. همدیگر را که میدیدیم همه یخها آب میشد. هرچه از هم بیشتر فاصله میگرفتیم، نزدیکتر میشدیم. اسمش را گذاشته بودیم کش! بعدها فهمیدیم زنجیر بوده است … اما نه زنجیر اسارت .
خیلی نگذشت که همهی باورهایمان کج و کوله شد، فرو ریخت، متلاشی شد و از بین ویرانههای قدیم، زن و مرد جدیدی پا به زندگی گذاشتند … دو آدم جدید. اگر بخواهم تعریف کنم چه ماجراهای خطیر و خطرناکی را از سر گذراندیم که به اینجا رسیدیم، میشود مثنوی هفتاد مگابایت کاغذ! بعد هم چه اهمیتی دارد ؟ به قول او، اینها همهاش بازیهای زندگی است برای سرگرم شدن ما. راست میگوید! فقط خواستم بگویم فکر نکنید در چه گل و بلبل بازاری رابطهی ما شکل گرفت و بالنده شد … نخیر ! پوستمان رسماً ورآمد، اما رابطهمان مخدوش نشد که هیچ، روز به روز محکمتر شد.
روزی که با هم آشنا شدیم هریک شغلی داشتیم در جایی. دیدیم اینجور نمیشود، که این هفت هشت ساعت دوری دیوانه کننده است. در اوج شهرت و محبوبیت (!) کارهایمان را رها کرده و یک کار مشترک شروع کردیم. در این کار مشترک بر اساس قابلیتهای تحصیلی و فردیمان تقسیم کار کردهایم؛ هیچگاه نشده او کاری کند که من به دلیل “زن” بودن نتوانم و برعکس. اما بارها شده او چیزی را بداند که من ندانم، چون درسش را نخواندهام و برعکس.
ما تمام اوقات شبانهروز با هم هستیم. صبح با هم بیدار میشویم، با هم سر کار میآییم، روبه روی هم مینشینیم. با هم جلسه میرویم، با هم سر پروژه میرویم. با هم به خانه برمیگردیم و با هم هستیم تا شب. حتی جلسات مدرسهی پسرک را هم با هم میرویم. گاهی که یک ساعت از هم دور باشیم هم تماس تلفنی و هزار تا اس ام اس رد و بدل میکنیم! شاید باورتان نشود که نمیتوانم بدون احساس حضور او در کنارم شبها به خواب بروم و او نیز. این جوری شده که یک دنیا پیشنهادها و موقعیتهای خفن حرفهای را از دست داده ایم و عین خیالمان نیست. مثلا رفتن تنهایی او به شاخ افریقا میخواست چه درآمدی عایدمان کند و آن درآمد چه مطلوبیتی بر زندگی ما بیفزاید که بیارزد پنج روز از هم دور باشیم ؟
شاید شمایی که هم او را و هم مرا خوانده باشید، فکر کنید ما با هم کلی فرق داریم. فرق هم داریم. گاه هیچ شباهتی به هم نداریم! جهان بینیمان در عین اشتراکات اساسی ،گاهی از سر تا به پا متفاوت است. او موجود طبیعت است و من موجود شهر و خانوادههایمان به شدت با هم متفاوتند. همین از ما دو موجود متفاوت ساخته است. این تفاوت گاهی باعث بحثهای طولانی و هارت و پورت میشود. وقتی مربوط به شراکت کاریمان باشد، آنقدر بحث می کنیم تا ناگزیر به نتیجهی واحدی برسیم ولی در مورد مسائل شخصی به هم اجباری نمیکنیم. معمولاً با گذشت زمان همهی مسائل به اتفاق نظر خوشایندی ختم میشود… حتی بزرگترین اشتباهات …
خیلیها میگویند شانس منحصر به فردی آوردید یکدیگر را پیدا کردید،ما که از این شانسها نداریم. نمیخواهم بگویم نه، آمدن آدمها در زندگیمان تا حدودی به شانس ارتباط دارد، اما ماندنشان و رشد کردنشان همهاش به خودمان برمیگردد. خیلیها را میشناسم جفت زندگیشان را پیدا کردند و … به راحتی هم از دست دادند. کنار هم ماندن هزینه زیادی دارد. به قول آقای عزیز از خودگذشتگی میخواهد. معنی این از خودگذشتگی ” خاک بر سر شدن” و “مظلوم بودن” و داشتن یک رابطهمزخرف زالو صفتانه نیست. “هم” شدن است:هماهنگی، همراهی، همفکری، همقدمی … و هم شدن هزینه زیادی دارد. نتیجهشیرینی هم دارد. آن معدود کسانی که طعم خوشمزهی “ما” را چشیده باشند، دیگر به “من” دلخوش نمیکنند. انگلیسیها ضربالمثلی دارند که میگوید هنوز انقدر پولدار نشدهام که جنس ارزان بخرم! واقعاً کدام ارزانی وفا کرده است که رابطهی ارزان به حرام کردن زندگیمان بیارزد؟!
درست است در خانه او بابا و من مامان صدا میشوم و در و همسایه او را مرد و مرا زن خانه شناسایی میکنند، اما واقعا تقسیم کاری بر این مبنا بین ما وجود ندارد. هر دو آشپزی میکنیم، رفت و روب میکنیم، پایش بیفتد چیزی تعمیر میکنیم، اما بیشتر من به درسهای پسرک رسیدگی میکنم و او رانندگی میکند. فیلمهای خانواده را او تامین میکند و موسیقیها را من ! مهمان که بیاید هر دو غذا میپزیم و هر دو پذیرایی میکنیم. پسرک که کوچک بود هر دو به امورات مربوط به دستشوییاش رسیدگی میکردیم. البته آقای عزیز واقعا نمیتواند باردار شود، پس من یک تنه جنین را حمل میکنم و در عوض او قسمتی از سایر کارهای مرا انجام میدهد!
میدانید در هر اشتراکی، یک چیزهای ریز و کوچولویی هست که تاثیرگذاریش از کلیات بیشتر است، به خصوص در اشتراک زندگی با یک آدم. همین چیزهای کوچولو میتواند زندگی را شاد یا غمگین کند … مثالی بزنم. جایگاه حولهی حمام من در حمام است! زمستانها روی شوفاژدیواری، همانجا خشک میشود و تابستانها پس از خشک شدن دوباره به حمام برمیگردد. آقای عزیز دوست دارد حولهاش را به اتاق خواب ببرد. اوایل ناخودآگاه و طبق عادت هروقت حولهی او را بر جالباسی اتاق خواب میدیدم به حمام منتقل میکردم و او معصومانه دوباره حوله را به اتاق خواب برمیگرداند – شاید هم ناخودآگاه! این جدال خاموش و ناخودآگاه مدتها ادامه داشت تا روزی که به خودم آمدم که “زنک به تو چه؟ اینجا همونقدر که خونهی تو هست، خونهی او هم هست، خوبه یکی حولهی تو رو جابه جا کنه؟!” همین را به همه چیز زندگی تعمیم دادم!
همهی اینها که گفتم در مورد زندگی شخصی روزنامه دیواری، مرد شخصی او و دیدگاه شخصی او به شراکت با یک مرد در همهی امورات زندگیش بود. طبیعتاً به دلیل زن بودنم ، همیشه زنانگی و همجنسانم در زندگیم نقش اساسی داشتهاند. همیشه به مسائل زنان فکر کرده و جسته و گریخته نوشته و حتی فعالیتهایی کرده بودم. با آقای عزیز هم که بودم، در مورد مسائل زنان میخواندم و مینوشتم – البته جدیتر و منظمتر، چون پای رسالهای در میان بود. ساعتها مینشستیم و در مورد مسائل مختلفی که من دیده و کشف کرده بودم از دیدگاه او – یک مرد - و از دیدگاه من – یک زن - حرف میزدیم. خیلی وقتها برایش از فلان بدبختی فلان زن و فلان گزارش و فلان فیلم مستند و غیره میگفتم، با غیض و بغض. او هم بغض میکرد، خیلی وقتها میگفت احساسی برخورد میکنم، جبهه میگرفتم، اما گاهی حق با او بود. گاهی هم او نظر مرا میپذیرفت. روزی که بالاخره نتایج منتشر شد این را به هیات ژوری گفتم، همه معتقد بودند همین دوبعدی بودن نگرش، کار مرا از دیگران متمایز و واقعیش کرده است.
این همه حرف زدم که چه ؟ که خواهش کنم سعی کنید خوشبخت باشید … ما شرقیها بدجور در روابطمان مشکل داریم. یک جایی باید حلش کنیم و خوشبخت شویم. باید یاد بگیریم …
خوب، حکایت همچنان باقی است، اما … به پایان آمد این پست سه قسمتی!
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۱۳)
یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت دوم

شماره ۵۰، زمستان ۱۳۸۸
دوست قدیمی روبه رویم روی مبل ولو شده بود. از دوستان مشترک حرف میزدیم. گفتم از دورههای دوستانه / زنانه دلگیر شدهام، همهاش شده است بدگویی شوهرها. تایید کرد.گفتم وقتی میگویم آقای عزیز خانه تنهاست و باید زود برگردم حیرت میکنند و وقتی میگویم دلم نمیآید بدون او با شما به دوبی، خانهی آن یکی دوست بیایم، مسخرهام میکنند! سری به تاسف تکان داد. او گفت هفته پیش خانهی دوستی بوده، اولین بار بوده شوهرش را میدیده. آن دوست هرچه از دهنش درآمده جلوی اوی غریبه به شوهر بار کرده. قیافه کش آمدهی آن مرد را تصور میکردم… گفت شنیده است شوهر تحت الفحش، زنی دیگر در شهری دیگر هم دارد! گفتم همهاش از خیانت مردها میگویند، همهی مردها که بیمار ج.ن.س.ی نیستند، لابد کم میآورند که به دیگری پناه میبرند.
یادم میآید از اولین تعالیم خالهزنکی به ما دخترها این بود که هرگز نگذار دوست پسرت / نامزدت / شوهرت بفهمد دوستش داری، که تا بفهمد برایش بیمزه میشوی. میگفتند مرد را باید تشنه نگهداری، باید از او سواری بگیری، تا چشمم کور شود. اگر کار کردی، درآمدت مال خودت باشد و اگر کار نمیکنی دور از چشم و آگاهی او دائم بیاندوزی،. باید بچهها را سرش بیاندازی، باید همهاش بخواهی و … گاهی که زنان هم طبقهام را نگاه میکنم میبینم چه خوب این نصایح را در زندگی واقعیشان به کار بستهاند! میدانم بستههای آموزشی این چنینی، برای پسرها هم از بچگی تهیه و توزیع شده است! مثل اینکه بزرگ که شدی، زن که گرفتی، در خانه دست به سیاه و سفید نزن ، زنت مثل موم در پنجولت باشد ، زن عقلش ناقص است و آفریده شده برای لذت بردن تو و نه بیشتر و …
برای آقای عزیز از دوستم “خانم خوشگله” میگفتم که با عاشقترین پسر سر راهش ازدواج کرد ولی الان تنهاست، چون عاشق قدیمی که امروز مردی ثروتمند است، عشق را با زن صیغهایاش در خانهای دیگر میجوید. شوهر “خانم خوشگله”، مرد مشهوری شده است، عکسش در اینترنت فراوان ریخته. نگاهش می کنم. با آن پسر شتابزده سالها پیش تفاوتی نکرده. آقای عزیز میگوید ناراحت نشوی، اما به نظرم دوست تو هم کم مقصر نیست… واقعاًوقتی پای رابطهای بلنگد، چه فرقی میکند چهکسی مقصرتر بوده است.
در افراد هم طبقهی ما، روز به روز تقسیم کار مردانه / زنانه کمرنگتر میشود. زن و مرد هردو درس خواندهاند، سرکار میروند، درآمد دارند، هر دو به امور منزل میرسند و هردو بچهداری میکنند. هر دو مسئولیت خانه و اقتصاد خانه را احساس میکنند، اما چه میشود که پای روابط عاطفی و انسانی که پیش میآید ناگهان زنانگیها و مردانگیها متبلور میشود ؟ مرد یادش میآید مرد است و زن یاد زن بودنش میافتد و بستههای آموزشی و غیرت و تعصب و ناموس و مکر و حیله و “ما” ی رابطه به دو “من” مسخره تبدیل میشود. درک و شعور و تفکر چه ربطی به تفاوت در ترشح چندین هورمون متفاوت دارد؟
آقای آشنا با افتخار توضیح میدهد هرگز دست به گاز آشپزخانه نزده است. میدانم همسرش دانشگاه تدریس میکند. با پوزخند میپرسم اگر خانه رسیدید و خانم هنوز نیامده بود و دلتان چایی خواست و … حرفم را قطع میکند : ” میرم کافه …” ! ادامه میدهد ” مردهای خانوادهی ما هیچ کدوم پا به آشپزخونه نمیذارن” … این مردها را در کودکی تصور میکنم. لابد مادر و خواهرهایی داشتهاند که به جای همهی خانواده با گردن کج در جبههی آشپزخانه میجنگیدند و در همان جبهه زنانه، دسیسهها برای مردها میچیدهاند!
بچهها به طرز خندهداری شبیه مادرهایشان میشوند. کوچولوهای اطرافتان را نگاه کنید… برای همین است که میگویند زبان مادری و نه زبان پدری! وقتی من ِ مادر، بخواهم دختر و پسرم را فارغ از ج.ن.سشان انسان بار بیاورم، هم آشپزی یادشان میدهم، هم سرویس کولر هم شستن جوراب و هم روشهای کسب درآمد حلال! به یک اندازه مشوقشان در پیشرفت خواهم بود. وقتی پسرکم را نگاه میکنم، یاد کودکی خودم میافتم، چه تفاوتی دارد؟ وقتی میبینمش با دخترها و پسرهای همبازیاش دنبال هم میدوند، فکر میکنم چرا باید بین این دو گروه خطی کشید و یک عمر از مصاحبت هم محرومشان کرد و یادشان داد شما با هم فرق دارید؟ معلم موسیقیشان را میبینم که به نوبت بالای سرشان میرود و ایراداتشان را میگیرد. فسقلیها هنوز پاهایشان از صندلی پیانو آویزان است! تصور روزی را میکنم که برای خودشان زن و مردهای بزرگی شدهاند و کسی در مغزشان فرو کرده با هم فرق دارند … وقتی دادهها را یکسان دریافت میکنند و یکسان پردازش میکنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!
گاهی آنقدر دلم میخواهد بروم سراغ فلان “آقای دوست قدیمی”، کنارش بنشینم، چایی بخوریم و از خاطرات قدیمی صحبت کنیم و غش غش بخندیم؛ همان طور که با فلان “خانم دوست قدیمی” چنین میکنیم. اما نمیشود. آنقدر تفکر زائد در ذهنها فرو رفته است که اولین احساس در تنها شدن با یک نا- همج.ن.س، احساس ناامنی است.
خوب … نسل من دارد کم کم قدیمی میشود. امروز میبینم نسل جدیدیها در دورههای دوستانهشان، پسر و دختر، همه را دعوت میکنند و میبینم به همان اندازه که در دانشگاه دوست دختر دارند، دوست پسر هم دارند و به همان راحتی در سر و مغز همکار مردشان میکوبند که بر سر همکار زنشان. امیدوار میشوم که سایه شوم ج.ن.س.ی.ت از روابط “دارد” برداشته میشود، اما متاسفانه آنجا که پای زن و شوهری به میان بیاید، هنوز زوجین، همدیگر را همسر نمیدانند…
اینجور میشود که در کنار لنگ زدن روابط عاطفی همسران و تقسیم کار احساسی زن/مرد ، نقص در قوانین مدنی و خانواده میشود قوز بالا قوز ! اینجور میشود که خانه به جای آنکه مسکن باشد و محل تسکین و آرامش، میشود جبههی نبرد – گرچه ناخودآگاه. اینجور میشود که زیر سقف مشترک، “مایی به وجود نمیآید که دو من برتری طلب زندگی میکنند یا یک رابطهی یکسویه، با کنار آمدن یکی به نفع دیگری و یا رابطه از هم میپاشد …
در این مورد هم به اندازه هزار کتاب حرف دارم! اما فقط همین را بگویم که بهتر است هرلحظهی در خانه و کنار همسر بودن (یا چه میدانم … با دوست پسر و نامزد بودن و غیره …) به خود بگوییم :
“این موجود هیولا نیست و من هم مالک زندگیش نیستم. دوستی هستم که قرار است بهترین اوقات و تنهاییم را با او بگذرانم!”
باز هم ادامه دارد … !
————————————————————————-
پ.ن: داشتم اینها را مینوشتم که آقای عزیز این جمله را بامزه یافت و برایم فرستاد :
زنان با مردان به این امید ازدواج میکنند که بالاخره بتوانند آنها را تغییر دهند. مردان با زنان ازدواج میکنند، به این امید که هرگز تغییر نکنند، و واضح است که هر دو گروه سرخورده میشوند!
البته ترجیح میدهم به جای کلمهی” مردان” و” زنان” در هر دو مورد از کلمهی “برخی”، و به جای “آنها” از “همسرانشان” استفاده کنم!
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۸)
یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت اول

شماره ۴۹، زمستان ۱۳۸۸
فلسفه و جهان بینی آدمیزاد را چه میسازد؟ من میگویم تجربیاتش. اگر یکی تا به حال یک روز آفتابی هم ندیده، نمیتواند خورشید را باور کند و اگر هیچ شبش مهتابی نبوده نمیتواند به ماه تابان ایمان بیاورد. حالا بنشیند هزاران کتاب هم در مورد وجود خورشید و ماه بخواند و هزاران ساعت به این موضوعات فکر کند، باز ته ذهنش سیاه است … تاریک و سیاه.
هرکه به عنوان دختر خودش را شناخت، موجوداتی دیگر به نام پسر را در مقابل خود میشناسد. موجوداتی نسبتاً مرموز و ناشناخته؛ چرا که محیطهای آموزشی ما مختلط نیست و هر آنچه دختری استاندارد (!) از ذکور بفهمد، در چهارچوب خانواده و در و همسایه است. الگوهای مردانهی او، از برادر و دایی و عمو و بابابزرگ و فرزندان ذکور آنها آغاز میشوند و نهایتاً به چهار تا پسر سر راه مدرسه و برادر فلان همکلاسی یا فلان دوست خانوادگی و اصولا پسرهای “گذری” ختم میشود. اینجا دیگر موضوع، موضوع شانس است که مرد / پسر هایی که سر راه هر دختری قرار میگیرند چه کلیشهای از جنس مخالف در ذهن او بسازند … این کلیشه میشود مبنای تصمیمگیری دختر برای آیندهش، میشود راه و رسم قدم زدناش در صحنهی زندگی.
دختر که بزرگتر شود و تجربیاتاش نشان دهد که همیشه به مادربزرگها و مادرها و خواهرها، کمتر از ارج و قدرشان بها داده شده، وقتی در گوشش بخوانند زنهای دور و برش هریک به شکلی به دست مردی له و لورده شدهاند، وقتی که هرچه ازدواج ببیند نامیمون و چِرت و یکسویه از آب درآمده باشد، کم کم به این نتیجه میرسد که مرد جماعت را نباید جدی گرفت و در این میان اگر استثنائاً هم پدربزرگی، پدری، برادری خوب به نظر رسید یا نباید گولش را خورد و یا نباید این استثناء را قاعده پنداشت! به این ترتیب کلیشهی “مرد همان آقا بد است” یا “مرد ؟ ایششششه” میشود ایدئولوژی زنانهی غالب!
کلیشه چشم را کور و عقل را ناسور میکند! جوری که آدم بدون آنکه به ایــــــــــــــــــــــــن همه تفاوت “فرهنگی” بین خودش و دنیای غرب فکر کند، راه حلهای اجتماعی آنها را کش میرود و با این لباس “زار زننده به تن”، در محافل قر میدهد و خودش را باورناپذیرتر میکند. میخواهد به این ترتیب خودش را از خیل زنان لهیده یا در حال له شدن برهاند؟ میخواهد آن لهیدگان را نجات دهد؟ اینجور مد شده است؟ دلش میسوزد، وجدانش میخارد؟ تجربیات تلخ، عقده عقدهای (مثل خال خالی) اش کرده است؟
چندین و چند سال قبل، آن زمانها که تجربیاتی گزنده و نمور، دید شخص مرا هم نسبت به هرچه مرد و پسر است به گند کشیده بود، که هرچه دست محبت مردانه میدیدم، به تمایلاتی سوء استفادهگرانه در حیطه پایین تنه ختم میشد و هرچه ژست روشنفکریشان غلیظتر بود، حماقتشان هم مهیبتر میشد، تصمیم گرفتم در حیطهی تخصص خودم، چیزکی با نگاه به مسائل زنان بنویسم. آن موقع نتیجهگیری خاصی در مورد ف.م.ن.یستهای ایرانی نداشتم. صرفا بدم میآمدشخص خودم را به هر مدل ایسمی بچسبانم! اما چون برای گردآوری مطالب اولیه ناچار بودم با خیلی داعیهداران ایرانیاش آشنا شوم، به شناختی در مورد آنها هم رسیدم. زنها و دخترهای بسیار نازنینی بودند که تاجایی که تجربیات من نشان داد، بی بروبرگرد با مردهای دور وبرشان تجربیات تلخی را از سرگذرانده بودند. مثل خودم! ندرتاً متاهل بودند و حتی یکی از آنها نبود که شوهری عزیزدل داشته باشد.
روزی که نوشتهام تمام شد، خیلی “مشاهده” کرده بودم؛ مشاهداتی بیغرض و بیکلیشه. مردهای ِ طفلکی ِ زیادی را در موقعیت فرودستی دیده بودم، مردسالاری را در خیلی جاها کمرنگ و بیرنگ و یا به جایاش زن سالاری ناجوری دیده بودم، مردهای زیادی را دیده بودم که بچهشان را به دندان گرفته از مهدکودک به تاکسی و از تاکسی به خانه و از خانه به بقالی میپریدند، زنهایی را دیده بودم که دست به کمرزده و “خانه-دار”، شوهر خستهی چندشغلهشان را چزانده بودند، پسرهایی را دیده بودم که دخترها داغدارشان کرده بودند … در عوض،زن و مردهایی هم دیده بودم که پابه پای هم در حال مبارزات اقتصادی برای تامین یک لقمه نان بودند. آنهایی که بال به بال هم در حال پریدن بودند، زنهای موفقی را دیده بودم که پشتشان مردی مهربان بود. خانوادههایی را دیده بودم که در آن تفاوت زن و مرد بودن، فقط در قابلیت زاییدن بود. پسرهایی دیده بودم که به دخترها به چشم انسان نگاه میکردند و نه تنها ابزاری برای خوشحالی فیزیکی ! نوشتهام که تمام شد، مطمئن بودم ف.م.ن.یست نیستم و شک نداشتم اصولا به کار بردن این صفت برای هر اصلاحطلب ایرانی نقض غرض است! اگرچه همهی دوستان ف.م.ن.یست فکر میکردند یا ترسیدهام یا شکسته نفسی میکنم!
اگر ف.م.ن.یسم بر اساس مشاهده یا احساس یک نیاز یا کمبود در یک جامعه شکل گرفته باشد، پس ریشه های آن در جوامع مختلف متفاوت است که نیازها و کمبودها متفاوت بوده است. در جامعه غرب، سنگاندازیهای سرمایهداری و در جامعه اسلامی، قوانین مذهبی و روابط سنتی بین زن و مرد، ریشه اعتراضهاست. اصولاً هرگونه برابری طلبی اشتباه است که باید به هرکه به اندازه خودش داد یا گرفت. آخر مگر “فرهنگ” همگن است ؟ مگر میشود فرمولی داشت و همه زن و مردها را در آن ریخت … مگر خود زنها مجموعهی همگنی هستند؟ خواهر من، چقدر با خواهر برجعلی، ساکن فلان روستا از توابع فلان بخش فلان شهرستان شباهت دارد؟ زندگی من چقدر با زندگی آنجلینا جولی شبیه است؟
روزی که نوشتهام تمام شد، فهمیدم مشکل ما در این گوشهی کرهی زمین، ” عجالتاً ” سالار نبودن انسان و انسانیت است، نه مردسالاری و نه زن سالاری …
در این مورد به اندازه هزار کتاب حرف دارم. اما فقط همین را بگویم که باید هرلحظه، به خصوص در هر کار اجتماعی، پیش از هر چیز از خودمان بپرسیم :
“آیا امروز صبح که از خواب بیدار شدم چشمهایم را شسته بودم ؟”
راستی … این را هم ببینید… آدم چه می داند … شاید …
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۶)