یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت اول

شماره ۴۹، زمستان ۱۳۸۸
فلسفه و جهان بینی آدمیزاد را چه میسازد؟ من میگویم تجربیاتش. اگر یکی تا به حال یک روز آفتابی هم ندیده، نمیتواند خورشید را باور کند و اگر هیچ شبش مهتابی نبوده نمیتواند به ماه تابان ایمان بیاورد. حالا بنشیند هزاران کتاب هم در مورد وجود خورشید و ماه بخواند و هزاران ساعت به این موضوعات فکر کند، باز ته ذهنش سیاه است … تاریک و سیاه.
هرکه به عنوان دختر خودش را شناخت، موجوداتی دیگر به نام پسر را در مقابل خود میشناسد. موجوداتی نسبتاً مرموز و ناشناخته؛ چرا که محیطهای آموزشی ما مختلط نیست و هر آنچه دختری استاندارد (!) از ذکور بفهمد، در چهارچوب خانواده و در و همسایه است. الگوهای مردانهی او، از برادر و دایی و عمو و بابابزرگ و فرزندان ذکور آنها آغاز میشوند و نهایتاً به چهار تا پسر سر راه مدرسه و برادر فلان همکلاسی یا فلان دوست خانوادگی و اصولا پسرهای “گذری” ختم میشود. اینجا دیگر موضوع، موضوع شانس است که مرد / پسر هایی که سر راه هر دختری قرار میگیرند چه کلیشهای از جنس مخالف در ذهن او بسازند … این کلیشه میشود مبنای تصمیمگیری دختر برای آیندهش، میشود راه و رسم قدم زدناش در صحنهی زندگی.
دختر که بزرگتر شود و تجربیاتاش نشان دهد که همیشه به مادربزرگها و مادرها و خواهرها، کمتر از ارج و قدرشان بها داده شده، وقتی در گوشش بخوانند زنهای دور و برش هریک به شکلی به دست مردی له و لورده شدهاند، وقتی که هرچه ازدواج ببیند نامیمون و چِرت و یکسویه از آب درآمده باشد، کم کم به این نتیجه میرسد که مرد جماعت را نباید جدی گرفت و در این میان اگر استثنائاً هم پدربزرگی، پدری، برادری خوب به نظر رسید یا نباید گولش را خورد و یا نباید این استثناء را قاعده پنداشت! به این ترتیب کلیشهی “مرد همان آقا بد است” یا “مرد ؟ ایششششه” میشود ایدئولوژی زنانهی غالب!
کلیشه چشم را کور و عقل را ناسور میکند! جوری که آدم بدون آنکه به ایــــــــــــــــــــــــن همه تفاوت “فرهنگی” بین خودش و دنیای غرب فکر کند، راه حلهای اجتماعی آنها را کش میرود و با این لباس “زار زننده به تن”، در محافل قر میدهد و خودش را باورناپذیرتر میکند. میخواهد به این ترتیب خودش را از خیل زنان لهیده یا در حال له شدن برهاند؟ میخواهد آن لهیدگان را نجات دهد؟ اینجور مد شده است؟ دلش میسوزد، وجدانش میخارد؟ تجربیات تلخ، عقده عقدهای (مثل خال خالی) اش کرده است؟
چندین و چند سال قبل، آن زمانها که تجربیاتی گزنده و نمور، دید شخص مرا هم نسبت به هرچه مرد و پسر است به گند کشیده بود، که هرچه دست محبت مردانه میدیدم، به تمایلاتی سوء استفادهگرانه در حیطه پایین تنه ختم میشد و هرچه ژست روشنفکریشان غلیظتر بود، حماقتشان هم مهیبتر میشد، تصمیم گرفتم در حیطهی تخصص خودم، چیزکی با نگاه به مسائل زنان بنویسم. آن موقع نتیجهگیری خاصی در مورد ف.م.ن.یستهای ایرانی نداشتم. صرفا بدم میآمدشخص خودم را به هر مدل ایسمی بچسبانم! اما چون برای گردآوری مطالب اولیه ناچار بودم با خیلی داعیهداران ایرانیاش آشنا شوم، به شناختی در مورد آنها هم رسیدم. زنها و دخترهای بسیار نازنینی بودند که تاجایی که تجربیات من نشان داد، بی بروبرگرد با مردهای دور وبرشان تجربیات تلخی را از سرگذرانده بودند. مثل خودم! ندرتاً متاهل بودند و حتی یکی از آنها نبود که شوهری عزیزدل داشته باشد.
روزی که نوشتهام تمام شد، خیلی “مشاهده” کرده بودم؛ مشاهداتی بیغرض و بیکلیشه. مردهای ِ طفلکی ِ زیادی را در موقعیت فرودستی دیده بودم، مردسالاری را در خیلی جاها کمرنگ و بیرنگ و یا به جایاش زن سالاری ناجوری دیده بودم، مردهای زیادی را دیده بودم که بچهشان را به دندان گرفته از مهدکودک به تاکسی و از تاکسی به خانه و از خانه به بقالی میپریدند، زنهایی را دیده بودم که دست به کمرزده و “خانه-دار”، شوهر خستهی چندشغلهشان را چزانده بودند، پسرهایی را دیده بودم که دخترها داغدارشان کرده بودند … در عوض،زن و مردهایی هم دیده بودم که پابه پای هم در حال مبارزات اقتصادی برای تامین یک لقمه نان بودند. آنهایی که بال به بال هم در حال پریدن بودند، زنهای موفقی را دیده بودم که پشتشان مردی مهربان بود. خانوادههایی را دیده بودم که در آن تفاوت زن و مرد بودن، فقط در قابلیت زاییدن بود. پسرهایی دیده بودم که به دخترها به چشم انسان نگاه میکردند و نه تنها ابزاری برای خوشحالی فیزیکی ! نوشتهام که تمام شد، مطمئن بودم ف.م.ن.یست نیستم و شک نداشتم اصولا به کار بردن این صفت برای هر اصلاحطلب ایرانی نقض غرض است! اگرچه همهی دوستان ف.م.ن.یست فکر میکردند یا ترسیدهام یا شکسته نفسی میکنم!
اگر ف.م.ن.یسم بر اساس مشاهده یا احساس یک نیاز یا کمبود در یک جامعه شکل گرفته باشد، پس ریشه های آن در جوامع مختلف متفاوت است که نیازها و کمبودها متفاوت بوده است. در جامعه غرب، سنگاندازیهای سرمایهداری و در جامعه اسلامی، قوانین مذهبی و روابط سنتی بین زن و مرد، ریشه اعتراضهاست. اصولاً هرگونه برابری طلبی اشتباه است که باید به هرکه به اندازه خودش داد یا گرفت. آخر مگر “فرهنگ” همگن است ؟ مگر میشود فرمولی داشت و همه زن و مردها را در آن ریخت … مگر خود زنها مجموعهی همگنی هستند؟ خواهر من، چقدر با خواهر برجعلی، ساکن فلان روستا از توابع فلان بخش فلان شهرستان شباهت دارد؟ زندگی من چقدر با زندگی آنجلینا جولی شبیه است؟
روزی که نوشتهام تمام شد، فهمیدم مشکل ما در این گوشهی کرهی زمین، ” عجالتاً ” سالار نبودن انسان و انسانیت است، نه مردسالاری و نه زن سالاری …
در این مورد به اندازه هزار کتاب حرف دارم. اما فقط همین را بگویم که باید هرلحظه، به خصوص در هر کار اجتماعی، پیش از هر چیز از خودمان بپرسیم :
“آیا امروز صبح که از خواب بیدار شدم چشمهایم را شسته بودم ؟”
راستی … این را هم ببینید… آدم چه می داند … شاید …
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۶)