یک موضوع نسبتاً خصوصی - قسمت دوم

شماره ۵۰، زمستان ۱۳۸۸
دوست قدیمی روبه رویم روی مبل ولو شده بود. از دوستان مشترک حرف میزدیم. گفتم از دورههای دوستانه / زنانه دلگیر شدهام، همهاش شده است بدگویی شوهرها. تایید کرد.گفتم وقتی میگویم آقای عزیز خانه تنهاست و باید زود برگردم حیرت میکنند و وقتی میگویم دلم نمیآید بدون او با شما به دوبی، خانهی آن یکی دوست بیایم، مسخرهام میکنند! سری به تاسف تکان داد. او گفت هفته پیش خانهی دوستی بوده، اولین بار بوده شوهرش را میدیده. آن دوست هرچه از دهنش درآمده جلوی اوی غریبه به شوهر بار کرده. قیافه کش آمدهی آن مرد را تصور میکردم… گفت شنیده است شوهر تحت الفحش، زنی دیگر در شهری دیگر هم دارد! گفتم همهاش از خیانت مردها میگویند، همهی مردها که بیمار ج.ن.س.ی نیستند، لابد کم میآورند که به دیگری پناه میبرند.
یادم میآید از اولین تعالیم خالهزنکی به ما دخترها این بود که هرگز نگذار دوست پسرت / نامزدت / شوهرت بفهمد دوستش داری، که تا بفهمد برایش بیمزه میشوی. میگفتند مرد را باید تشنه نگهداری، باید از او سواری بگیری، تا چشمم کور شود. اگر کار کردی، درآمدت مال خودت باشد و اگر کار نمیکنی دور از چشم و آگاهی او دائم بیاندوزی،. باید بچهها را سرش بیاندازی، باید همهاش بخواهی و … گاهی که زنان هم طبقهام را نگاه میکنم میبینم چه خوب این نصایح را در زندگی واقعیشان به کار بستهاند! میدانم بستههای آموزشی این چنینی، برای پسرها هم از بچگی تهیه و توزیع شده است! مثل اینکه بزرگ که شدی، زن که گرفتی، در خانه دست به سیاه و سفید نزن ، زنت مثل موم در پنجولت باشد ، زن عقلش ناقص است و آفریده شده برای لذت بردن تو و نه بیشتر و …
برای آقای عزیز از دوستم “خانم خوشگله” میگفتم که با عاشقترین پسر سر راهش ازدواج کرد ولی الان تنهاست، چون عاشق قدیمی که امروز مردی ثروتمند است، عشق را با زن صیغهایاش در خانهای دیگر میجوید. شوهر “خانم خوشگله”، مرد مشهوری شده است، عکسش در اینترنت فراوان ریخته. نگاهش می کنم. با آن پسر شتابزده سالها پیش تفاوتی نکرده. آقای عزیز میگوید ناراحت نشوی، اما به نظرم دوست تو هم کم مقصر نیست… واقعاًوقتی پای رابطهای بلنگد، چه فرقی میکند چهکسی مقصرتر بوده است.
در افراد هم طبقهی ما، روز به روز تقسیم کار مردانه / زنانه کمرنگتر میشود. زن و مرد هردو درس خواندهاند، سرکار میروند، درآمد دارند، هر دو به امور منزل میرسند و هردو بچهداری میکنند. هر دو مسئولیت خانه و اقتصاد خانه را احساس میکنند، اما چه میشود که پای روابط عاطفی و انسانی که پیش میآید ناگهان زنانگیها و مردانگیها متبلور میشود ؟ مرد یادش میآید مرد است و زن یاد زن بودنش میافتد و بستههای آموزشی و غیرت و تعصب و ناموس و مکر و حیله و “ما” ی رابطه به دو “من” مسخره تبدیل میشود. درک و شعور و تفکر چه ربطی به تفاوت در ترشح چندین هورمون متفاوت دارد؟
آقای آشنا با افتخار توضیح میدهد هرگز دست به گاز آشپزخانه نزده است. میدانم همسرش دانشگاه تدریس میکند. با پوزخند میپرسم اگر خانه رسیدید و خانم هنوز نیامده بود و دلتان چایی خواست و … حرفم را قطع میکند : ” میرم کافه …” ! ادامه میدهد ” مردهای خانوادهی ما هیچ کدوم پا به آشپزخونه نمیذارن” … این مردها را در کودکی تصور میکنم. لابد مادر و خواهرهایی داشتهاند که به جای همهی خانواده با گردن کج در جبههی آشپزخانه میجنگیدند و در همان جبهه زنانه، دسیسهها برای مردها میچیدهاند!
بچهها به طرز خندهداری شبیه مادرهایشان میشوند. کوچولوهای اطرافتان را نگاه کنید… برای همین است که میگویند زبان مادری و نه زبان پدری! وقتی من ِ مادر، بخواهم دختر و پسرم را فارغ از ج.ن.سشان انسان بار بیاورم، هم آشپزی یادشان میدهم، هم سرویس کولر هم شستن جوراب و هم روشهای کسب درآمد حلال! به یک اندازه مشوقشان در پیشرفت خواهم بود. وقتی پسرکم را نگاه میکنم، یاد کودکی خودم میافتم، چه تفاوتی دارد؟ وقتی میبینمش با دخترها و پسرهای همبازیاش دنبال هم میدوند، فکر میکنم چرا باید بین این دو گروه خطی کشید و یک عمر از مصاحبت هم محرومشان کرد و یادشان داد شما با هم فرق دارید؟ معلم موسیقیشان را میبینم که به نوبت بالای سرشان میرود و ایراداتشان را میگیرد. فسقلیها هنوز پاهایشان از صندلی پیانو آویزان است! تصور روزی را میکنم که برای خودشان زن و مردهای بزرگی شدهاند و کسی در مغزشان فرو کرده با هم فرق دارند … وقتی دادهها را یکسان دریافت میکنند و یکسان پردازش میکنند، چرا باید خروجی متفاوت باشد؟ مگر با کدام عضوشان قرار است فکر کنند؟!
گاهی آنقدر دلم میخواهد بروم سراغ فلان “آقای دوست قدیمی”، کنارش بنشینم، چایی بخوریم و از خاطرات قدیمی صحبت کنیم و غش غش بخندیم؛ همان طور که با فلان “خانم دوست قدیمی” چنین میکنیم. اما نمیشود. آنقدر تفکر زائد در ذهنها فرو رفته است که اولین احساس در تنها شدن با یک نا- همج.ن.س، احساس ناامنی است.
خوب … نسل من دارد کم کم قدیمی میشود. امروز میبینم نسل جدیدیها در دورههای دوستانهشان، پسر و دختر، همه را دعوت میکنند و میبینم به همان اندازه که در دانشگاه دوست دختر دارند، دوست پسر هم دارند و به همان راحتی در سر و مغز همکار مردشان میکوبند که بر سر همکار زنشان. امیدوار میشوم که سایه شوم ج.ن.س.ی.ت از روابط “دارد” برداشته میشود، اما متاسفانه آنجا که پای زن و شوهری به میان بیاید، هنوز زوجین، همدیگر را همسر نمیدانند…
اینجور میشود که در کنار لنگ زدن روابط عاطفی همسران و تقسیم کار احساسی زن/مرد ، نقص در قوانین مدنی و خانواده میشود قوز بالا قوز ! اینجور میشود که خانه به جای آنکه مسکن باشد و محل تسکین و آرامش، میشود جبههی نبرد – گرچه ناخودآگاه. اینجور میشود که زیر سقف مشترک، “مایی به وجود نمیآید که دو من برتری طلب زندگی میکنند یا یک رابطهی یکسویه، با کنار آمدن یکی به نفع دیگری و یا رابطه از هم میپاشد …
در این مورد هم به اندازه هزار کتاب حرف دارم! اما فقط همین را بگویم که بهتر است هرلحظهی در خانه و کنار همسر بودن (یا چه میدانم … با دوست پسر و نامزد بودن و غیره …) به خود بگوییم :
“این موجود هیولا نیست و من هم مالک زندگیش نیستم. دوستی هستم که قرار است بهترین اوقات و تنهاییم را با او بگذرانم!”
باز هم ادامه دارد … !
————————————————————————-
پ.ن: داشتم اینها را مینوشتم که آقای عزیز این جمله را بامزه یافت و برایم فرستاد :
زنان با مردان به این امید ازدواج میکنند که بالاخره بتوانند آنها را تغییر دهند. مردان با زنان ازدواج میکنند، به این امید که هرگز تغییر نکنند، و واضح است که هر دو گروه سرخورده میشوند!
البته ترجیح میدهم به جای کلمهی” مردان” و” زنان” در هر دو مورد از کلمهی “برخی”، و به جای “آنها” از “همسرانشان” استفاده کنم!
قرار گرفته در کمی دقیق تر | دیدگاه (۱۸)