پس از طوفان

شماره ۵۲، زمستان ۱۳۸۸
گاهی زندگی مثل حوض خانهی مادربزرگ آقای عزیز است. آرام و آبی و بیدغدغه. پاکیزگیاش را افتادن برگی زرد از درخت بالای سرش به هم میریزد و یا زنبور گیجی که به اشتباه خود را شناگر ماهری فرض کرده و در آب غرق شده. با کمی دولا شدن، بدون هیچ ریسک و خطری برشان می داری و دوباره حوض، همان حوض پاکیزه است!
گاهی زندگی مثل کانال آب روبه روی خانهی مادربزرگ من است (کانال ظفر!) . لجنمال هم که بشود، تایر پکیده و کیسه زبالهی دربه در هم که با خودش بیاورد، به تو کاری ندارد. حتی وقتی باران ببارد، میدانی آنقدر پر نمیشود که زورش به تو برسد، فقط اندکی ملولت میکند.
گاهی زندگی مثل دریا میشود، زمانی موجی، زمانی طوفانی، زمانی آرام، زمانی کفآلود، گاهی بطری شکسته میآورد و گاهی تکههای پلاستیکی که نمیفهمی چه بودهاند. گاهی لکههای نفت درش میبینی، اما در مجموع شادت میکند. بزرگ است و پرهیجان و در نهایت هم با پوز هیچ سگی نجس نمیشود. دل و دماغ که داشته باشی میتوانی یک کلکسیون گوش ماهی صورتی جمع کنی.
گاهی زندگی سیلاب میشود، از همه طرف بر تو میبارد و میتازد و تا میآیی به چوبی، شاخهای، چیزی بیاویزی باز کنده میشوی و با مغز به ناسورترین سنگ ممکن میخوری و …
اگر نشستی کنار حوض خانهی مادربزرگ یا از پنجره، کانال آب دم خانهی آن یکی مادربزرگ را نگاه کردی، یا کنار دریا روی آتش بلال درست کردی و خوردی و زدی و رقصیدی و آب در دلت تکان نخورد، که چه بهتر؛ خوش به حالت. اما هنر هم نکردهای. آدم بودنت به محک گذاشته نشدهاست. بود و نبودت را نریختهاند کف زمین دنبال ایراد بجورندش. شاید خودت هم هرگز نفهمی چه آدمی هستی و چه آدمی میتوانی باشی.
هفتهی پیش، بیمقدمه و قرار قبلی، سیلاب شدیدی بر من نازل شد! در کسری از ثانیه مفهوم واقعی “دنیا روی سر خراب شدن” را فهمیدم! فکر نمیکردم بتوانم از آن ماجرا سالم بیرون بیایم، فکر نمیکردم با زخمهایش بتوانم به زندگی ادامه دهم. اما الآن سالمم، زندهام و از همه خندهدارتر این که شادم! نمیدانم چه نمرهای گرفتم و چقدر توانستم در این آزمون سخت، ادعاهای چندین و چند سالهام را ثابت کنم . اما احساس میکنم در پس هر آزمون سختی، آدم جدیدی به دنیا میآید که دست کم چند سانتی از آدم قبلی بلندتر است و قویتر …
اعتراف میکنم در طی این ماجرای چند روزه، خیلی بد و بیراه گفتم، زیاد داد زدم، لگد پرتاب کردم و پنجه نشان دادم و حتی تا صبح کابوس دیدم . الان که طبل طوفان از نوا افتاده است، دارم فکر میکنم که شاید میشد بهتر واکنش نشان داد، کمی منطقیتر و صبورانهتر.
یادم باشد!
پ.ن: فرض کنید همهی این داستان تخیلی بود!
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۹)