ترکیدیم از بزرگی …

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

rooznameh6

شماره­­ی ششم – بهار ۱۳۸۹

آدمیزاد این جور است که بزرگ می­شود و دلش برای کوچکی­اش تنگ می­شود و فکر می­کند این بزرگ شدن است که شادمانی و آرامش کودکی را از او دزدیده است.

این روزها که افتخار خدمت­گذاری به آدمکی تازه از آسمان­ها رسیده را دارم، می­بینم هیچم این­طور نیست. فرق من و منگوله در این است که او زندگی را ساده می­بیند و ساده می­گیرد و من همه چیز را می­پیچانم و خودم لای این پیچ و واپیچ پیچ می­خورم و … دردم می­گیرد!

 منگوله با خوردن یک شیشه شیر، یک آغوش مهربان، چهار تا دانه لبخند، یکی دوتا شکلک، کار کردن روده­هایش، خالی شدن باد از معده­اش، تمیز بودن جایش، کمی “ددر” و تکان دادن یک جغجغه همانقدر شاد می شود که … همانقدر که … اوم … نمی­دانم … چه چیزی می­تواند یک آدم بزرگ را این قدر شاد کند؟!  

 

 

ره افسانه زدن با مسواک

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

rooznameh5

شماره­­ی پنجم – بهار ۱۳۸۹

وقتی  می روی یک مسواک می خری و می خواهی هم با آن دندان­هایت رو بشویی، هم موهایت را شانه کنی، هم جارو بزنی، هم سوسک بکشی و هم دیوار اتاق خواب رنگ کنی همین می­شود که آن مسواک خوشگل اشتباهی به جای دهانت می رود درون چشمت !

نه عزیز من، هرچقدر هم این مسواک را گران خریده باشی، با مسواک فقط باید مسواک بزنی. مسواک آفریده شده برای شستشوی دهان و گاهی هم زبان. تازه برای شستشوی دهان هم به تنهایی کافی نیست (سلام مینای دندان پزشک). باید هم نخ بکشی و هم از آن آب­ها که مزه­ی آدامس نعنایی می­دهد قرقره کنی …

در واقع منظورم از این کی­برد فرسایی آن بود که بدانی این مشکل مسواک نیست که قابلیت­های غیرمسواکی ندارد. مشکل توست که خواب جارو رشتی را در خیال مسواک اورال بی دیده­ای!

 

 

بدون درد و خونریزی!

۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

rooznameh4

شماره­­ی چهارم – بهار ۱۳۸۹

پشت در اتاق آقای رییس هیات مدیره منتظر نشسته­ام تا نوبت جلسه­ام شود. اینجا طبقه­ی ریاست است و اتاق کارشناس­ها جای دیگری است اما آن­ها نامه و نقشه به دست می­روند و می­آیند. حوصله­ام سر رفته است؛ می­شمارمشان! تعداد نقشه به دست­ها بیشتر از نامه به دست­هاست. تعداد مردهای کچل بیشتر از مردهای مودار است و تعداد خانم­های لاک زده از خانم­های بدون لاک بیشتر است.  تعداد شلوار جین پوش­ها، بیشتر از شلوار پارچه­ای پوش­هاست و هر ده ثانیه یک نفر از پله­ها بالا می­آید و هر بیست ثانیه یکی از پله­ها پایین می­رود ! آقایی که با لیوان چای عقب عقب می­رود به خانمی که یک کوه کاغذ دستش است اصابت می­کند، کاغذها می­ریزد، چای هم رویش. خانمه سر آقاهه داد می­زند، آقاهه شرمنده می­شود و بی­نتیجه تلاش می­کند لکه­ی چای را با آستینش پاک کند. تازه یادم می­افتد می­شود تعداد خانم­ها را هم با آقایان مقایسه کرد: مساوی است. حتی تعداد منشی زن و مرد هم مساوی است. یک آقای منشی سمت چپ و یک خانم منشی سمت راست نشسته­اند ، دائم سربه­سر هم گذاشته، می­خندند. خانم­های در رفت و آمد خوش لباس بوده و بدون استثنا یک عالمه انگشتر و دستبند رنگی رنگی به خود آویزان کرده­اند. یادم میآید آن زمانی که من تازه سر کار رفته بودم تعداد ما خانم­ها خیلی کمتر از آقاها بود، اما ما هم خوش لباس بودیم ، لاک کمرنگ می زدیم و انگشتر و دستبند رنگی به خودمان آویزان می­کردیم. پشت سرمان هره و کره های مردهای بیکار - همکار بود، اما کار به کارمان نداشتند، جرات نداشتند! همه­ی مزخرف گفتن­های­شان هم از حسودی بود وگرنه ته دل­شان تحسین­مان می­کردند و دلشان خواهر و مادری چون ما می­خواست! به نظرم ­رسید هنوز هم همان لوس بازی­ها باشد، از روی نگاه­ها می­گویم …اما محتاطانه تر، چون تعداد زن­ها روز به روز بیشتر می­شود و قدرت­شان بیشتر.

داشتم به لاک کمرنگ و انگشتر گرد بزرگ سفید رنگم نگاه می­کردم و فکر می­کردم کدام حرکت مدنی، پررنگ­تر از این حضور محکم زنانه می­تواند مردسالاری را به مبارزه طلبیده، پوزش را به خاک بمالد؟

بالاخره نوبتم شد. آقای منشی مرا به داخل راهنمایی کرد و خانم منشی لبخند مهربانی تحویلم داد. بعد از سلام و تعارفات معمول، آقای رییس هیات مدیره، معاون جدیدش را معرفی کرد؛ خانم … (بوق)، خانمی خوش لباس، با لاک کمرنگ، با یک عالمه انگشتر و دستبند رنگی و با نگاهی محکم و دقیق …