گلوبالیزاسیون !

۱۸ خرداد ۱۳۸۹

rooznameh-tower-of-babel

شماره­­ی هشتم – بهار ۱۳۸۹

همینطور که منگوله­ی در حال چرت زدن را تماشا می­کنم، چشمم به بروشور تبلیغ پوشک پمپرز روی زمین کنار تختش می­افتد . یک بچه­ی همسن او، به همان شکل که او دراز کشیده و چرت می­زند، دراز کشیده و مثل او پوشک پمپرز به پا دارد. فکر می­کنم قاعدتا نباید بچه ایرانی باشد، چون پمپرز، محصول آلمان است. نوشته­های روی بروشور فارسی است و از شکل خوابیده­ی بچه هیچ ملیتی آشکار نیست. فکر می­کنم کاش بچه بلند می­شد و دو کلمه حرف می­زد تا می­فهمیدیم کجایی است که یادم می­افتد همه­ی بچه­های دنیا تا یک سنی گرسنه که باشند می­گویند ممممممـــ… و خوابشان که بیاید می­گویند ایییییییییــــ … . به خودم می­گویم درهرحال منگوله­ی ما ایرانی است و به احتمال نزدیک به یقین اولین کلماتش را به فارسی خواهد گفت.

منگوله خوابش عمیق شده؛ صدای نفس­های منظمش این را می­گوید. با دقت به پوست صورت او و بعد پوست دست خودم نگاه می­کنم. ایرانی هستیم! گرچه وقتی پا از مرز بیرون می­گذارم با ایتالیایی و اسراییلی و گاهی اسپانیایی اشتباه گرفته می­شوم! به دور وبرم نگاه می­کنم؛ دنبال ایرانی بودنم می­گردم. خرت و پرت­های غالبا ساخت چین را می­توان در هر کشوری پیدا کرد و کوله پشتی بنتون ام که با بی­سلیقگی همانجا دم در اتاق رها شده هم بوی ایرانی بودن نمی­دهد. یاد پسرعموی منگوله می­افتم که دو ماه زودتر از او، آن سوی دنیا از شکم مادر غیرایرانی­اش بیرون آمد. در عکس­های بی­شماری که رد و بدل می­شود، وسایل او و منگوله گاهی هیچ فرقی ندارند. گرچه به احتمال نزدیک به یقین، او به انگلیسی زبان خواهد گشود.

در این یکی اتاق روی پیانو یک بغل نت تلنبار شده و آهنگ مورد علاقه­ی پسرک – رقص مردگان – روی جانتی آماده نواخته شدن است. پسرک این آهنگ را خیلی دوست دارد. فکر می­کنم شاید هزارها یا لااقل صدها پسربچه روی کره زمین این آهنگ را همین اندازه دوست داشته باشند. به مبلمان اتاق نگاه می­کنم و چیزهایی که اینجا و آنجا به در و دیوار آویزان کرده­ام. فکر می­کنم اگر واقعا اسپانیایی بودم چقدر چیدمان خانه­ام متفاوت بود؟ یاد آقای عزیز می­افتم که تازگی­ها به آهنگی ژاپنی علاقه­مند شده و فکر می­کنم در فهرست آهنگ­های مورد علاقه­ام موسیقی ایرانی چه جایگاهی دارد؟

از پنجره­ی باز اتاق صدای حرف زدن بچه­ای در کوچه می­آید. می­توانست این صدا چیزی را به عربی بگوید یا بلغاری.اما فارسی است. به زودی صدای اذان خواهد آمد و از جایی بوی قرمه سبزی بلند خواهد شد. شاید سروصدای دعوای همسایه­ها بلند شود یا نزدیک نیمه شب کسی صدای موزیکش را تا سر حد جنون بالا ببرد. این­ها کاملا ایرانی است ولی چقدر به من ِ من ربط دارد ؟

در کتب مقدس آمده زمانی برجی بود در بابل که همه­ی آدمیان که در آن زمان تعدادشان خیلی زیاد نبوده، از هر قوم و نژاد و ملیتی در آن زندگی می­کردند و همه به یک زبان با هم حرف می­زدند. خدایان – طبق معمول – به آن ها حسد بردند، پراکنده­شان کردند و کاری کردند – لابد با جادو و جمبل – که دیگر هیچ قومی حرف آن یکی را نفهمد …

فکر می­کنم در عصر ما، عصر ارتباطات که دنیا واقعا به یک دهکده­ی جهانی تبدیل شده است - گرچه اقوامی مثل ما را به اکراه به ده راه می­دهند، چه برسد به خانه­ی کدخدا – داریم همه به همان برج قدیمی باز می­گردیم. چه خوشمان بیاید و با خوشی ِ همه­ی ملل بخندیم و چه آداب و رسوم آبا و اجدادیمان را توی سر قوم بغلی بکوبیم و دائم بق کرده گوشه­ی انزوا را برگزینیم.

می­روم نسکافه­ی نستله بنوشم!

 

 

——————————————————————————

 

تصویر: برج بابل

 

پی نوشت : اگر دیر به دیر می نویسم، واقعا ربطی به منگوله خانم ندارد …

ممدی خوش به حالت که نیستی ببینی …

۱ خرداد ۱۳۸۹

rooznameh7

شماره­­ی هفتم – بهار ۱۳۸۹

نمی­شود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد. نمی­شود مشتی استخوان را تصور کرد که معلوم نیست سال­ها پیش متعلق به کدام آدم زنده­ای بوده­اند و در طی این همه سال بر بقیه بدن آن آدم چه رفته و بی­تفاوت گذشت. نمی­شود صدای آهنگران و کویتی­پور و آژیر قرمز را فراموش کرد. نمی­شود کشته شدن آن همه جوان و یک عمر معلول شدن­شان را فراموش کرد. نمی­شود یادمان برود آن سال­های محرومیت از همه چیز، که تفریح­مان در زنگ­های انشا نامه نوشتن برای برادر بسیجی بود و خوش­گذرانی­مان پختن آش دسته جمعی در بوفه­ی مدرسه و فروختنش که پولش را برای جبهه ها بفرستیم. کجا رفتند شال گردن­ها و دستکش­های کج و کوله­ای که برای جبهه­ها بافتیم و فرستادیم ؟ مگر می­شود یادمان برود کفترباز سرکوچه­مان رفت جبهه و دیگر برنگشت و کوچه­مان به اسمش شد؟ و یادمان برود آن موشکی که خیابان بالایی خورد و عمل نکرد، اگر عمل کرده بود شاید اسم مدرسه­ی ما شهید “روزنامه دیواری ” بود…

نمی­شود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد ؛ وقتی فکر کنی این یک مشت استخوان روزی در جبهه­ای، اسلحه به دست – با هر انگیزه­ای – جانش را کف دستش گرفته و آن را تقدیم کرده تا من و تو بتوانیم امروز در کشور خودمان پشت میز خودمان رو به روی کامپیوتر مونتاژ شده در کشور خودمان چای بنوشیم و به زبان فارسی خودمان وبلاگ بنویسیم و بخوانیم…

نمی­شود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد …

آن روز در خیابان ویلا، از کنار تابوتی رد شدم که بر دست­هایی حرکت می­کرد و اصلا خونسرد نبودم. فکر می­کردم شاید این یکی از همان برادرهای بسیجی مخاطب نامه­هایم، یا گیرنده­ی بافته­های کامواییم بوده . به خانواده­اش فکر می­کردم که هنوز پیدایش نکرده­اند . در همین فکرها چشمم به بقیه عابرین خورد که زیادی خونسرد بودند، آنقدر که بر صورت­هایشان لبخند تمسخر بود و حرف­هایی می­زدند که آدم در مجاورت هیچ جنازه­ای دلش نمی­آید بزند؛ چه برسد به جنازه­ی شهید گمنام وطن …

به آقای عزیز گفتم “بد مردمی داریم … ”

***********************

گمانم اکثریت از فیلم یا کتاب سکوت بره­ها و قسمت­های بعدی آن، بهره­مند شده یا لااقل آوازه­ی آن را شنیده باشند. دکتر لکتر- نابغه­ی دیوانه­ای که در نهایت خونسردی آدم­ها را پوست می­کند  و می­پزد و می­خورد و غیره – بد آدمی است؛ حال آدم را به هم می­زند ، نه ؟ اما اگر فیلم ظهور هانیبال را ببینید یک جورهایی به او حق می­دهید. می­شود خواهر کوچک آدم را جلویش تکه تکه کرده بخورند و او هیولا نشود، نازک دلی یادش بماند ؟

***********************

دلم به حال مردم­مان – مردم زمخت شده­مان -  می­سوزد …