زهدی خیارانه

شمارهی نهم – بهار ۱۳۸۹
فلفل سبز که بخواهم بخورم، با احتیاط وارد عمل میشوم؛ اول یک گاز کوچک و بعد اگر خیلی سوزاننده نبود همه اش، آن هم یواش و محتاطانه، حتی اگر از شنبه بازار انزلی با عنوان فلفل شیرین خریده باشم. در مورد خرمالو هم با دوراندیشی عمل میکنم و همیشه از قبل خودم را برای احتمال احساس گسی آماده میکنم. همچنین میدانم لمس پوست هلو خوشایند نیست و گوجه سبز ممکن است در اعماق شل شده باشد. گوجه فرنگی ممکن است از درون گندیده باشد و با وجود ظاهر خوشگلش، بوی گند و مزهی گندتری داشته باشد. هندوانه ممکن است قرمز باشد، اما شیرین نباشد. برای اینها آمادهام. پس هرگز غافلگیر نمیشوم و افسردگی ناشی از جاخوردگی نمیگیرم. اما من به خیار اعتقاد دارم. قرار نیست تحت هیچ شرایطی تلخ و تند و بیمزه و بوگندو و گس و خلاصه آزاردهنده باشد، چون ظاهر و باطنش یکی است، قرار است یکی باشد…
حالا تصور کنید آدم خوش و خرم نشسته باشد، یک ظرف خیار سبز قلمی ، تر و تازه و شسته شده دم دستش باشد و دست دراز کند، یکی از تردترینها را بردارد، خرتی گاز بزند و … دهانش مزهی سگ مرده بگیرد … حالا تصور کنید یک آدمی که عمری پز خیارشناس بودنش را داده، به دوستی خیاریش بالیده، در طول بیش از یک سال ، با هر خیاری برخورد کند، چنین جوابش را بدهد.
داشتم فکر میکردم شاید لازم باشد یک مدت طولانی روزهی کدو بگیرم… کلاً !
قرار گرفته در آنها | دیدگاه (۱۷)گلوبالیزاسیون !

شمارهی هشتم – بهار ۱۳۸۹
همینطور که منگولهی در حال چرت زدن را تماشا میکنم، چشمم به بروشور تبلیغ پوشک پمپرز روی زمین کنار تختش میافتد . یک بچهی همسن او، به همان شکل که او دراز کشیده و چرت میزند، دراز کشیده و مثل او پوشک پمپرز به پا دارد. فکر میکنم قاعدتا نباید بچه ایرانی باشد، چون پمپرز، محصول آلمان است. نوشتههای روی بروشور فارسی است و از شکل خوابیدهی بچه هیچ ملیتی آشکار نیست. فکر میکنم کاش بچه بلند میشد و دو کلمه حرف میزد تا میفهمیدیم کجایی است که یادم میافتد همهی بچههای دنیا تا یک سنی گرسنه که باشند میگویند ممممممـــ… و خوابشان که بیاید میگویند ایییییییییــــ … . به خودم میگویم درهرحال منگولهی ما ایرانی است و به احتمال نزدیک به یقین اولین کلماتش را به فارسی خواهد گفت.
منگوله خوابش عمیق شده؛ صدای نفسهای منظمش این را میگوید. با دقت به پوست صورت او و بعد پوست دست خودم نگاه میکنم. ایرانی هستیم! گرچه وقتی پا از مرز بیرون میگذارم با ایتالیایی و اسراییلی و گاهی اسپانیایی اشتباه گرفته میشوم! به دور وبرم نگاه میکنم؛ دنبال ایرانی بودنم میگردم. خرت و پرتهای غالبا ساخت چین را میتوان در هر کشوری پیدا کرد و کوله پشتی بنتون ام که با بیسلیقگی همانجا دم در اتاق رها شده هم بوی ایرانی بودن نمیدهد. یاد پسرعموی منگوله میافتم که دو ماه زودتر از او، آن سوی دنیا از شکم مادر غیرایرانیاش بیرون آمد. در عکسهای بیشماری که رد و بدل میشود، وسایل او و منگوله گاهی هیچ فرقی ندارند. گرچه به احتمال نزدیک به یقین، او به انگلیسی زبان خواهد گشود.
در این یکی اتاق روی پیانو یک بغل نت تلنبار شده و آهنگ مورد علاقهی پسرک – رقص مردگان – روی جانتی آماده نواخته شدن است. پسرک این آهنگ را خیلی دوست دارد. فکر میکنم شاید هزارها یا لااقل صدها پسربچه روی کره زمین این آهنگ را همین اندازه دوست داشته باشند. به مبلمان اتاق نگاه میکنم و چیزهایی که اینجا و آنجا به در و دیوار آویزان کردهام. فکر میکنم اگر واقعا اسپانیایی بودم چقدر چیدمان خانهام متفاوت بود؟ یاد آقای عزیز میافتم که تازگیها به آهنگی ژاپنی علاقهمند شده و فکر میکنم در فهرست آهنگهای مورد علاقهام موسیقی ایرانی چه جایگاهی دارد؟
از پنجرهی باز اتاق صدای حرف زدن بچهای در کوچه میآید. میتوانست این صدا چیزی را به عربی بگوید یا بلغاری.اما فارسی است. به زودی صدای اذان خواهد آمد و از جایی بوی قرمه سبزی بلند خواهد شد. شاید سروصدای دعوای همسایهها بلند شود یا نزدیک نیمه شب کسی صدای موزیکش را تا سر حد جنون بالا ببرد. اینها کاملا ایرانی است ولی چقدر به من ِ من ربط دارد ؟
در کتب مقدس آمده زمانی برجی بود در بابل که همهی آدمیان که در آن زمان تعدادشان خیلی زیاد نبوده، از هر قوم و نژاد و ملیتی در آن زندگی میکردند و همه به یک زبان با هم حرف میزدند. خدایان – طبق معمول – به آن ها حسد بردند، پراکندهشان کردند و کاری کردند – لابد با جادو و جمبل – که دیگر هیچ قومی حرف آن یکی را نفهمد …
فکر میکنم در عصر ما، عصر ارتباطات که دنیا واقعا به یک دهکدهی جهانی تبدیل شده است - گرچه اقوامی مثل ما را به اکراه به ده راه میدهند، چه برسد به خانهی کدخدا – داریم همه به همان برج قدیمی باز میگردیم. چه خوشمان بیاید و با خوشی ِ همهی ملل بخندیم و چه آداب و رسوم آبا و اجدادیمان را توی سر قوم بغلی بکوبیم و دائم بق کرده گوشهی انزوا را برگزینیم.
میروم نسکافهی نستله بنوشم!
——————————————————————————
تصویر: برج بابل
پی نوشت : اگر دیر به دیر می نویسم، واقعا ربطی به منگوله خانم ندارد …
قرار گرفته در اول شخص مفرد | دیدگاه (۱۸)ممدی خوش به حالت که نیستی ببینی …

شمارهی هفتم – بهار ۱۳۸۹
نمیشود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد. نمیشود مشتی استخوان را تصور کرد که معلوم نیست سالها پیش متعلق به کدام آدم زندهای بودهاند و در طی این همه سال بر بقیه بدن آن آدم چه رفته و بیتفاوت گذشت. نمیشود صدای آهنگران و کویتیپور و آژیر قرمز را فراموش کرد. نمیشود کشته شدن آن همه جوان و یک عمر معلول شدنشان را فراموش کرد. نمیشود یادمان برود آن سالهای محرومیت از همه چیز، که تفریحمان در زنگهای انشا نامه نوشتن برای برادر بسیجی بود و خوشگذرانیمان پختن آش دسته جمعی در بوفهی مدرسه و فروختنش که پولش را برای جبهه ها بفرستیم. کجا رفتند شال گردنها و دستکشهای کج و کولهای که برای جبههها بافتیم و فرستادیم ؟ مگر میشود یادمان برود کفترباز سرکوچهمان رفت جبهه و دیگر برنگشت و کوچهمان به اسمش شد؟ و یادمان برود آن موشکی که خیابان بالایی خورد و عمل نکرد، اگر عمل کرده بود شاید اسم مدرسهی ما شهید “روزنامه دیواری ” بود…
نمیشود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد ؛ وقتی فکر کنی این یک مشت استخوان روزی در جبههای، اسلحه به دست – با هر انگیزهای – جانش را کف دستش گرفته و آن را تقدیم کرده تا من و تو بتوانیم امروز در کشور خودمان پشت میز خودمان رو به روی کامپیوتر مونتاژ شده در کشور خودمان چای بنوشیم و به زبان فارسی خودمان وبلاگ بنویسیم و بخوانیم…
نمیشود همینطور خونسرد از کنار تابوت رد شد …
آن روز در خیابان ویلا، از کنار تابوتی رد شدم که بر دستهایی حرکت میکرد و اصلا خونسرد نبودم. فکر میکردم شاید این یکی از همان برادرهای بسیجی مخاطب نامههایم، یا گیرندهی بافتههای کامواییم بوده . به خانوادهاش فکر میکردم که هنوز پیدایش نکردهاند . در همین فکرها چشمم به بقیه عابرین خورد که زیادی خونسرد بودند، آنقدر که بر صورتهایشان لبخند تمسخر بود و حرفهایی میزدند که آدم در مجاورت هیچ جنازهای دلش نمیآید بزند؛ چه برسد به جنازهی شهید گمنام وطن …
به آقای عزیز گفتم “بد مردمی داریم … ”
***********************
گمانم اکثریت از فیلم یا کتاب سکوت برهها و قسمتهای بعدی آن، بهرهمند شده یا لااقل آوازهی آن را شنیده باشند. دکتر لکتر- نابغهی دیوانهای که در نهایت خونسردی آدمها را پوست میکند و میپزد و میخورد و غیره – بد آدمی است؛ حال آدم را به هم میزند ، نه ؟ اما اگر فیلم ظهور هانیبال را ببینید یک جورهایی به او حق میدهید. میشود خواهر کوچک آدم را جلویش تکه تکه کرده بخورند و او هیولا نشود، نازک دلی یادش بماند ؟
***********************
دلم به حال مردممان – مردم زمخت شدهمان - میسوزد …
قرار گرفته در فضولی با طعم زهرمار | دیدگاه (۲۲)ترکیدیم از بزرگی …

شمارهی ششم – بهار ۱۳۸۹
آدمیزاد این جور است که بزرگ میشود و دلش برای کوچکیاش تنگ میشود و فکر میکند این بزرگ شدن است که شادمانی و آرامش کودکی را از او دزدیده است.
این روزها که افتخار خدمتگذاری به آدمکی تازه از آسمانها رسیده را دارم، میبینم هیچم اینطور نیست. فرق من و منگوله در این است که او زندگی را ساده میبیند و ساده میگیرد و من همه چیز را میپیچانم و خودم لای این پیچ و واپیچ پیچ میخورم و … دردم میگیرد!
منگوله با خوردن یک شیشه شیر، یک آغوش مهربان، چهار تا دانه لبخند، یکی دوتا شکلک، کار کردن رودههایش، خالی شدن باد از معدهاش، تمیز بودن جایش، کمی “ددر” و تکان دادن یک جغجغه همانقدر شاد می شود که … همانقدر که … اوم … نمیدانم … چه چیزی میتواند یک آدم بزرگ را این قدر شاد کند؟!
قرار گرفته در منگوله خانم | دیدگاه (۱۸)
ره افسانه زدن با مسواک

شمارهی پنجم – بهار ۱۳۸۹
وقتی می روی یک مسواک می خری و می خواهی هم با آن دندانهایت رو بشویی، هم موهایت را شانه کنی، هم جارو بزنی، هم سوسک بکشی و هم دیوار اتاق خواب رنگ کنی همین میشود که آن مسواک خوشگل اشتباهی به جای دهانت می رود درون چشمت !
نه عزیز من، هرچقدر هم این مسواک را گران خریده باشی، با مسواک فقط باید مسواک بزنی. مسواک آفریده شده برای شستشوی دهان و گاهی هم زبان. تازه برای شستشوی دهان هم به تنهایی کافی نیست (سلام مینای دندان پزشک). باید هم نخ بکشی و هم از آن آبها که مزهی آدامس نعنایی میدهد قرقره کنی …
در واقع منظورم از این کیبرد فرسایی آن بود که بدانی این مشکل مسواک نیست که قابلیتهای غیرمسواکی ندارد. مشکل توست که خواب جارو رشتی را در خیال مسواک اورال بی دیدهای!
قرار گرفته در آنها | دیدگاه (۱۲)