- شماره 63، بهمن 1387 -
شــــاید فیلسوفها مثل نویسندگان کتابهای حلالمسائل باشند (یادتان هست؟ جواب مسالههای جبر و هندسه و غیره را از رویاش کپ میزدیم). چون به جای آدمهای بازیگوش که خودشان حوصله راه حل پیدا کردن ندارند فکر میکنند و میگویند چطور باید به زندگی نگاه کرد و در موردش فکر کرد.
شاید فیلسوفها مثل نویسندگان کتاب آشپزی باشند. به کسانی که جسارت آزمودن را ندارند، یاد می دهند چطور با مخلفات زندگی می توان غذا پخت، خورد و زندگی کرد.
شاید فیلسوفها مثل دایی کوچیکه آدم باشند، که تا یک سنی بتوان کورکورانه به آنها اقتدا کرد، دنبالشان با افتخار راه رفت، آنها را به همه نشان داد و گفت من پیرو ایشان هستم!
فیلسوفها را شبیه هرچه بدانیم، آدمهای خیلی مهمی هستند چون از روی روح آدمها میگذرند و گاهی در آن نفوذ میکنند. وقتی فکر کنیم بعضی آدمها تا آخر عمر مستقل از حلالمسائل، کتاب آشپزی و دایی کوچیکه نمیشوند، اهمیت آنها شانصد برابر هم میشود!
فکر میکنم برای یک فیلسوف، بهترین راه خوراندن و فهماندن اندیشهاش به دیگران - دیگرانی که عموما عوام هستند، داستان گفتن است. مردمان همذات پنداری میکنند و بهتر میفهمند، سریعتر جوگیر میشوند و تقلید میکنند. برای همین است که بیشتر نویسندهها فیلسوف هم هستند و یا همه فیلسوفها قصهگو میشوند. در این میان بعضی نویسندهها فیلسوفترند، درست توی خال میزنند. دقیقا انگشت میگذارند روی دغدغهها و گیج و گمیها . توی سر آدم میروند، سوالها را بو میکشند و جواباش را تعارف میکنند. این مدل فیلسوف / نویسندهها مهم ترتر هستند؛ روی لبه تیغ راه میروند و راه میبرند. اشتباهشان میتواند نسلی را برباد دهد یا به ته چاه بفرستد.
چند روز پیش که در کتابفروشی بین قفسه کتابها پشتک وارو میزدم، فکر میکردم چرا در این روزگاران که مردم بیش از هر زمان دیگری بین زمین و آسمان آویزانند و به هزار و یک دلیل تنهاترین شدهاند، نویسندههای زنده (بخوانید معاصر) دست به یکی کردهاند که خدای این بخت برگشتهها را هم بکشند ؟
خانمها و آقایان فیلسوف، گیریم که خدا را هم کشتید، به جایاش پیشنهاد بهتری دارید ؟
---------------------------------
کانسپچوآل - اثر و تصویر برداری: خواهر خانم کوچیکه خودم !