- شماره نهم، دو تیر 1387 -
در روزهای گذشته، به مرور به سه بازی دعوت شده ام. با پوزش از دیرکرد، به ترتیب شروع می کنم :
بازی اول : ملاقات با عزرائیل !
(اولین دعوت از نجمه جان)
همیشه مرگ را در کنار زندگی می بینم، شاید به این دلیل که به زندگی "عادت " نمی کنم و زنده ماندن را وظیفه نمی دانم. فکر می کنم الآن زنده ام، اما ممکن است فردا همین موقع دیگر زنده نباشم. وقتی هر نفسی که فرو می رود، اگر برنیاید همه چیز تمام است ، تصورم دور از ذهن نیست. مرگ نه در یک قدمی، که کاملا چسبیده به زندگی است! شاید برای همین است که یک لحظه نمی توانم آرام بگیرم . برای همین است که همیشه نگران لحظاتی هستم که می گذرند ...
هر بار که با کسی خداحافظی می کنم، فکر می کنم شاید این خداحافظی آخر باشد. هربار جایی می روم، فکر می کنم شاید این آخرین بازدید باشد و هر روز که آغاز می شود با خودم می گویم شاید این همان آخرین روز است . هر شب چنان با آقای عزیز و پسرکم خداحافظی می کنم که گویی دیگر صبح را نخواهم دید و اینگونه است که تمام زندگی من با احتمال پنجاه- پنجاه ِ بودن - نبودن قاطی است.
اینگونه است که سعی می کنم همیشه ستون بدهکاری هایم صفر باشد. نگران طلب هایم نیستم! این گونه است که سعی می کنم خورده و برده ای با هیچ ماجرایی نداشته باشم. چون چه کسی می داند کی زنگ رفتن را می زنند .
اگر به من بگویند امشب ساعت دوازده خواهم مرد چه می کنم ؟ هیچی. مثل هر روز کارهای روزانه را انجام می دهم. مثل هر روز مراقب خواهم بود اشتباهی نکنم، مثل هر روز به همه عزیزانم فکر می کنم، مثل هر روز به امورات پسرکم رسیدگی می کنم و مثل هر لحظه از عشق به آقای عزیزم مست می شوم تا شب ...
و شب، مثل هر شب، با هم شام می خوریم، می گوییم و می خندیم. مانند هر شب کنار پسرک دراز می کشم، قصه می گویم، می خندانمش، بغلش می کنم تا کم کم نفس های منظمش بگوید خوابش برده، مثل هر شب هزار بار گردنش رو بو می کنم و لپ نرمش را می بوسم. مثل هر شب لیوان آبش را آماده می گذارم، رواندازش را مرتب می کنم و می روم.
مثل هر شب در آغوش آقای عزیز یک فیلم می بینم. فیلم که تمام شد مثل هر شب هزار بار می بوسمش و مثل هر شب هزار بار می گویم دلم برایش خیلی تنگ می شود، برای هم آرزوی خوابی خوش می کنیم
و ،
مثل هر شب می خوابیم!
بازی دوم : فیلم ایرونی !
(دعوت از وستا جان)
یک زمان هایی، دقیقا بین 17 تا 22 سالگی معتاد مجله فیلم بودم و اتفاقات سینمای داخلی را با ولع دنبال می کردم. زمانی که فیلم هامون را پنجاه بار دیده بودم و بر فیلم پری نقدی نوشته بودم و به دیوار دانشکده بی ربطمان زده بودم . زمانی که وقتی رسول نجفیان را در خیابان می دیدم ( که ستون طنز سینمایی مجله فیلم را می نوشت) مثل اسب چهارنعل می دویدم تا امضا بگیرم. زمانی که فکر می کردم بزرگترین رویداد سال جشنواره فیلم فجر است . زمانی که فکر می کردم بیضایی بزرگترین فیلم ساز دنیاست و هیچکس بهتر از کیارستمی دنیا را نمی بیند. زمانی که دلم می خواست مشایخی را از نزدیک ببینم ، با فریماه فرجامی یک قهوه بنوشم و یکبار تلفنی با مخملباف صحبت کنم.
آن زمان ها فیلم های خارجی کمیاب بود و من از سینما هیچ نمی دانستم . امروز فیلم های زیادی دیده ام. حرکات دوربین، بالا و پایین شدن های فیلنامه ، موسیقی فیلم ، ادیت آن ، صدابرداری ... همه و همه برایم معنادار شده است.
آخر وستا جان، امروز که من عاشق وودی آلن هستم، چطور از سینمای داخلی، بی سلیقگی، تنبلی ، بی کفایتی ، فرصت طلبی و کم هوشی آن لذت ببرم، طوریکه مورد علاقه هایم را نام ببرم ...؟
می دانم عرصه هنر، عرصه ایست که بسیار از شرایط اقتصادی و سیاسی تاثیر می پذیرد و سینما نه تنها از این قاعده مستثنی نیست که شاید از تاثیرپذیرترین هاست . اما آخر یک عدس خلاقیت چقدر هزینه دارد ؟ فکر می کنی وقتی کیشلوفسکی شاهکارهایش را می آفرید، دولت لهستان کشته مرده اش بود و پول به پایش می ریخت و ممیزی دولت کمونیست قربان صدقه اش می رفت ؟
اما در میان همه آثار کیلویی و بازاری ، هنوز فکر می کنم دایی جان ناپلئون بزرگترین استثنا و شاهکار تاریخ سینمای ایران است .
بازی سوم: صحنه های فیلم
(دعوت از مریم جان)
راستش را بخواهی سوال بازی را که خواندم، اولین صحنه ای که بلافاصله یادم آمد صحنه پیش- ماچ شدن افسانه ای اسکارلت توسط رت باتلر در فیلم برباد رفته بود ! نمی دانم چرا ...شاید چون زمانی عاشق رت باتلر بودم و مثل خیلی دخترهای تین ایجر خودم را اسکارلت اوهارا می دیدم!
صحنه دومی که یادم آمد مربوط به فیلم ملاقات با جو بلک است. آن صحنه ای رمنسی که برد پیت هی برمی گردد پشتش به رفتن سوزان نگاه عاشقانه می کند و در تردید است و این حرف ها و ناگهان، یک ماشین نزدیک است به او بزند و او جا خالی می دهد. خیال آدم راحت می شود که پوف ف ف ف ... به خیر گذشت اما ، چند ثانیه بعد، وقتی اصلا انتظار نداری یک ماشین دیگر می آید و بوم م م م م م! معرکه است !! من ده بار این صحنه را نگاه کردم !!!!
دوستان را به این سه بازی دعوت می کنم .








