- شماره 50، آذر 1387 -
در تمام طول هفته گذشته نتوانستم از فکر فرصت دوبارهای که به وستا داده شد و از دخترخاله نجمه گرفته شد در بیایم :
بــــه آن که رفت و آن که ماند ...
بچه بودم که یک تابستان، موج "مرگ" در خانواده مادریام افتاد ؛ یک سری از سرطان و یک عده در تصادف مردند. شمال بودم و قرار بود بقیه نیز به زودی به من ملحق شوند که در شمال جا ماندم، طرهای از موهای مامان یک شبه سفید شد و خواهر کوچیکه مجبور شد عصرهایاش را با صدای هقهق گریه اقوام، در مجالس ختم بگذراند.
به نظرم میرسد تمام آن تابستان را در آن باغ و با دریا تنها بودم (مسلما این طور نبوده )، تمام روز لای بوتههای تمشک تک و تنها میچرخیدم، احساس میکردم "مرگ" دور و برم کمین کرده است. بلند آواز میخواندم که نترسم. نقشه میکشیدم با دوچرخه ام تمام راه شمال - تهران را پا بزنم و به خانوادهام برسم. در خانه، آدم بزرگها خاطراتشان از "تازه امواتها" را میگفتند، میفهمیدم چه خط نازکی است بین زنده و مرده بودن، که حتی بابا که زورش به همه میرسد هم نمیتواند جلوی رفتن را بگیرد. خواب میدیدم مردهام، بیآنکه یک بار دیگر خواهر کوچیکه و مامان و بابا را ببینم. نگران ضربان قلب و ریتم تنفسام بودم، بالاخره فهمیدم از "مرگ" گریزی نیست و تسلیم شدم؛ با "مرگ" آشتی کردم. برای تمرین "مردن" و عادت به "گور"، تنها کنار دریا میرفتم، خودم را تا جای ممکن زیر شنها دفن کرده، چشمانام را میبستم و نفسام را حبس میکردم...
* * *
گفتند بابابزرگ سرطان گرفته؛ مسخره بود. او از همه ما شادابتر، قویتر و سالمتر و سرشارتر از امید به زندگی بود و من، انگار یادم رفته بود که "مرگ" فقط به رگ گردن من نچسبیده، که سایهاش روی سر همه است؛ همه کسانی که دوستشان دارم، برایام مهماند و نمیتوانم بدونشان نفس بکشم. فهمیدم "مرگ" برای بردن افراد هیچ منطقی ندارد. کمی بعد پرونده زنده بودناش برای همیشه بسته شد ...
* * *
از زمانیکه مریم ناغافل از پیشمان رفت، ترس عجیبی از "بیخبری" مرا گرفته است. هروقت به کسی که مدتی از او بیخبر بودهام تلفن میزنم، نگرانی بیچارهام میکند؛ میترسم مادری، خواهری، شوهری گوشی را بردارد و با صدایی خفه بگوید :" مگه خبر نداشتی ... " و من یک بار دیگر یخ بزنم؛ مثل همان وقت که گفتند مریم مرد و یخ زدم. هر بار مامان در ساعات کاری تلفن میزند، هر بار کسی برای گفتن حرف اصلی من و من می کند، دلم بارها و بارها میریزد ...
* * *
میشود گفت بیخیال این زندگی پوچ ِ الله بختکی ِ بیمزه و یا آن را محکم چسبید و تا آخرین قطرهاش را با لذت نوشید. می شود از ناپایداری آن عذاب کشید و یا مثل مسافری از هر ثانیه آن استفاده کرد.
هر لحظه ممکن است برای هر کداممان اتفاقی بیفتند و برای همیشه از صفحه گیتی حذف شویم!
حالا که قرار است بیفتیم، کمی دورتر بیافتیم، نه ؟
حالا که هستیم، کمی پررنگتر باشیم، مهربانتر، بزرگوارتر، پر انرژی تر و شاید ... سودمندتر.
ولی آیا مرگ، باشکوهترین لحظه حیات نیست ؟
-----------------------------------
تصویر: سیب دماوند - زوالی که زیباست ...


