پسرک: June 2008 Archives

 

lovers.jpg- شماره ده، هشتم تیر 1387-

 

هــــــمیشه ته دلم ، ناخودآگاه به آدم های تنها حسودی می کنم، شاید چون هیچ وقت در زندگی تنها نبودم، یا تنها بودن را بلد نیستم،یا از تنهایی متنفرم یا چون می دانم تنهایی مرا خواهد کشت!

 

وقتی می بینم دوستم زردآلو که دیگر دوست پسر هم ندارد ، تک و تنها در یک خانه دویست متری زندگی می کند، خودش رانندگی می کند، تنهایی مهمانی می رود، تنهایی شام می خورد، تنهایی مست می کند، تنهایی می خوابد؛  یا آن یکی دوستم گیلاس، با این که گاهی نامزد دارد شب و روز تنهاست، تنهایی مسافرت می رود، راجع به همه چیز حتی مهاجرت، انفرادی تصمیم می گیرد و رفتار می کند؛ و یا این شفتالو که تازه دوستم شده، سیگار می کشد و تا ساعت یازده شب با دوستانش می گردد و شب تنها به خانه می رود و از همه حیرت انگیزتر آلبالو که هرگز با هیچ پسری، مردی رابطه که هیچ، دوستی ساده هم نداشته، پول هایش را جمع کرده، تنهایی خانه خریده، ماشین خریده و باز تنهایی پول روی پول انبار می کند ...

 

تصورشان می کنم از سر کار به خانه برگشته اند، یک نسکافه درست کرده اند، نشسته اند جلوی تلویزیون، کنترل به دست ، شاید روزنامه ای روی پای شان، شاید اول دوش گرفته اند. نشسته اند خستگی در کرده اند، شاید به امثال من تلفنی زده اند و با امثال خودشان قرار پیاده روی گذاشته اند، شاید فیلمی نگاه کرده اند، نرمش کرده اند، کارهای فردایشان را مرور کرده اند ، آرام و بی عجله شامی درست کرده اند و در خانه منظم و مرتب شان ، در تاریک روشن لامپ های کم نور رویایی، میل کرده اند. قبل از خواب با آرامش مسواک زده اند، کتاب خوانده اند و خوابیده اند، تا صبح یکسره !

 

وقتی یکی از آنها را می بینم در رستورانی، کافه ای نشسته ، تنها می خورد و می نوشد، حسودی ام می شود!!!! وقتی می بینم مریض که می شوند تنهایی می روند آمپول می زنند و یا تنهایی برای نقد کردن یک چک بی محل می جنگند و تنهای تنها سینما می روند، حسودی ام می شود!! یک چیز مست کننده ای در تنهایی است، یک وسوسه بزرگ، یک عظمت، مثل بزرگی کویر  ... نمی دانم. من تنها بودن را بلد نیستم و به من نمی سازد !

هر وقت به هرکدام شان از احساسم - همین ها که نوشتم -  می گویم ، چشمان شان گرد می شود که : " ... نگو ... تنهایی خیلی بده ... " که شکی نیست و یا گردتر می شود که: " ... دیوونه ای ... " و من در این هم ... شکی ندارم!!!!! و یا حرف های رکیکی می زنند که گفتنش جایز نیست!!!!

 

گردو، خانمی است از اقوام که همیشه تنهاست و من استثنائا از تنهایی او بدم می آید چون بوی بدجنسی و کپک می دهد. تخمه کدو هم خانم دیگری است از آشنایان که او هم تنهاست و از تنهایی این یکی هم بدم می آید چون پر از ضجه است و حقارت . جالب است هر دو خانم خود را در چیزی به اسم حجاب مخفی می کنند و هر دو یک شغل دارند، هر دو تند تند بیمار می شوند و هر دو سعی می کنند خیلی نازنین به نظر بیایند در حالیکه پر از بغض و کینه هستند، هر دو موقع الو گفتن صدای شان را نازک می کنند . هر دو در گروه سنی "چهل و پنج سال و بیشتر" قرار دارند.

 

 القصه ...

 

من هرگز گردو و تخمه کدو را با هم نسنجیده بودم ، شباهتی بین شان ندیده بودم تا اینکه پسرک نکته مهمی را در این دو آدم کشف کرد که نظر مرا در مورد تنهایی یک مقدارکی تغییر داد !

 

تا آن روز آدم ها برای پسرک دو گروه کلی بودند : مهربون - بد . آن روز صبح داشتم برای بیرون رفتن آماده اش می کردم که گفت :

 

پسرک : من فهمیدم بعضی آدم ها نه بد هستند و نه مهربون .

مامان : آی قربونت ... من که همیشه همینو می گم ... بهت می گم که ...

پسرک : اون جور که شما می گی نه ... ببین (یک نفس عمیق) بعضی آدمها بد هستند و لی بدیشون از (با تکون دادن دست ها ) این چیزهای معمولی آقا بدی و خانم بدی نیست .

مامان : خوب ... آره ... هان ؟

پسرک : ببین مامان ... تخمه کدو رو که یادته ... یه بدی هایی داشت ... آدم ها رو اذیت می کرد، ولی از بدیش نبود . یعنی در واقع ( با کج کردن دهان) در واقع مهربون هم نبود ...

مامان: ... اوهووم ...

پسرک : حالا به گردو فکر کن ...(حرکت شدیدتر دست ها) آدمو داغون می کنه ... اما خودش نمی خواد ...

مامان: درسته ...

پسرک: می بینی چقدر مثل هم هستن ؟

مامان : آره ... شغلشون هم یکیه ...

پسرک : خوب من به این فکر نکردم ... اما مشکل این دو تا چیز دیگه است ...

مامان: ...؟ ... ؟

پسرک : اینه که تا حالا عاشق نشدن !

مامان : اوووووووووه!!!!!  اما از کجا می دونی ؟ چون ازدواج نکردن؟ این که دلیل نمی شه! خیلی ها هستند عاشق هم می شن، اما ...

پسرک : من مطمئنم ... اگه "خوب" عاشق شده بودن، حتما الآن ازدواج کرده بودند ... و دیگه انقدر اخلاقشون گند نبود ...

مامان: !!!!!!!!!!!!!

پسرک : (در حال بیرون رفتن از اتاق) نگران نباش، من بلدم چطور عاشق شم!

 

 

----------------------------------------

پ.ن.1: تا اخلاقتون گند نشده، "خوب" عاشق شده، ازدواج کنید!

 

پ.ن.2: عکس بالا رو پسرک گرفته. مادرش قربون انتخاب موضوع و کادر بندی اش بشه(بره؟) الهی ...!!!!!

 

 

نصف جهان

| | Comments (9)

jame.jpg

- شماره هشتم، اول تیر 1387-

دو روز گذشته را در اصفهان بودیم. این قسمتی از گزارش سفر است ، مخلوطی از تجارب و رویدادها:

1) واکنش به هر رویداد دست کم به دو شکل است:


esfehan1.jpg 

ساعت پنج صبح بیدار شوی و چهار ساعت در کویر ماشین سواری کنی و در فاصله چند دقیقه ای هتل، ناگهان ماشین بی نقصتان جوش بیاورد و آقای عزیز مجبور شود در شهری ناآشنا با تاکسی به دنبال جستن مکانیک برود و جواب درستی نگیرد و تو بمانی عاطل و باطل، زیر افتاب داغ، بدون کولر با پسرکی که لپ هایش از گرما ارغوانی شده است. اکنون می توانی:

الف) به زمین و زمان فحش بدهی و با گذشت هر ثانیه تکرار کنی " پس کجا رفت این مرد (یعنی آقای عزیز" و به پسرک یادآوری کنی " سرم درد گرفته " و نق بزنی و غر و ناله و نفرین. آقای عزیز را هم که بالاخره از دور دیدی، تمام پیشانی ات را مچاله کنی که یعنی اخم!

ب) از پسرک که خودش را با بازی های موبایل سرگرم کرده الگو گرفته و به هر ترتیب که هست از بودن اجباری ات در کنار خیابانی در نصف جهان لذت ببری !

پس با انتخاب راه دوم، به دقت برگ های بوته های شمشاد کنار در نیمه باز ماشین، بازی نو ر و سایه روی پیاده رو و رهگذران اصفهانی را نگاه کردم ، لهجه شان را تمرین کردم و به نتایجی تحلیلی در مورد زنان اصفهانی رسیدم!

 

2) شاهزاده شدن و اقامت در یک موزه، هر دو میسر است!


esfehan2.jpg

می توان در گرماگرم زورآزمایی ناهنجاری های اقتصادی، اجتماعی ، فرهنگی با هموطنان ، همزمان با زیرپا رفتن خیلی چیزها و برصدر نشستن خیلی دیگر چیزها ، آسودگی را تجربه کرد، یواشکی شاهزاده بود و رسما و قانونا در یک موزه به جا مانده از صفوی "مقیم" شد.

مهمانسرای عباسی ،آنقدر زیبایی دارد که کلافگی چشم ها را بپراند و آنقدر لطافت که هیاهوی واقعیت را به فراموشی بسپارد. آنقدر سوراخ سمبه برای کشف و شهود دارد که مثل ما با گریه چک آت کنید . البته اینجا وطن است. هنگام بلع شادمانی ها ، اگر یک قاشق گنده اغماض سر نکشید سوء هاضمه می گیرید؛ پس ترک بزرگ سقف، زنگ زدگی روشویی و بی دمپایی ماندن و ... را به بزرگواری خود، نبینید !

 

3) "مردم اصفهان" شناسی:


esfehan3.JPG

 

 

مردم اصفهان قدرهر چیزی را می دانند ؛ از وقت گرفته تا آب و برق :

·     روزها و شبهای تعطیلی "همه" به خیابان ها می ریزند و تا صبح در رستوران ها، کنار زاینده رود و این طرف و آن طرف میدان نقش جهان می خورند و می چرخند. روشن بودن لوسترهای بزرگ خانه ها تا نیمه شب، نشان می دهد در خانه هم بیکار نیستند!

·         در هر مترمکعب آب سرگردان در شهر و حاشیه شهر، یکی دو نفر با مایو در حال شنا هستند.

·         معمولا تا وقتی مشتری داخل مغازه نشود چراغ را روشن نمی کنند.

 

 

4) "مدیریت اصفهان" شناسی:

  • شهر اصفهان تمیز است و در حد استانداردهای کج و کوله وطنی، به سامان . اما شهرداری تلاش عجیبی در ارتباط کلامی با شهروندان دارد. در و دیوار شهر پر از پند و اندرز و تهدید است : "بخند همشهری"، "کار خوب چه بدی داشت که رهایش کردی ؟ " و تابلوی بزرگی با زمینه مشکی در یکی از تقاطع های پرتردد شهر که می خواهد مطمئن شود می دانیم بعد از مرگ از قبر در می آییم یا خیر ! نرده های احاطه کننده همه ابنیه تاریخی پر از تابلوهایی این چنینی است

 tanezan.jpg

شاید در ادامه همین سیاست تهدید و اندرز است که این دایناسورهای بیریخت زیر این مقرنس های بینوا قرار داده شده اند :

 dainasor.jpg

 

و شاید تهدید های دیگری در کار است که ساعت کار موزه ها و بازدید از ابنیه تاریخی محدود به ساعات اوج گرماست ...

 

5) هموطنان در سفر:

غور در رفتار هموطنان سرگرمی هرروزه من است . مثلا :

آیا می دانید چرا هموطنان در سفر به مناطق تاریخی، لباس های مهمانی شان را می پوشند، با کفش های تق تقی و لباس های تنگ عرق ریزان و لنگ زنان مغازه نوردی می کنند ، با دست های پر از سوغاتی در بناهای تاریخی یادگاری می نویسند، یک سره دنبال سرویس بهداشتی می گردند و عطش سیری ناپذیرشان برای گرفتن عکس خانوادگی را فرو می نشانند؟

 

ایرانی زاده های دورگه ساکن فرنگ که فارسی ندانند ، حیرت انگیز نیست. اما آیا می دانید چرا  آدم هایی با شکل و شمایل ایرانی، با پدر و مادر ایرانی و شناسنامه ایرانی، در جواب ساده ترین سوال ها با چشمان گرد می گویند "وات؟!؟!"

 

 

6) پسرک در سفر:

پسرک همه جا و در هر شرایطی انگیزه های شاد بودنش را پیدا می کند . وقتی وارد اتاق مان شدیم بالا و پایین پران گفت : "من یه شاهم ، شما (مامان) هم ملکه، شما (بابا) هم سرباز من!" و شروع به چیدن اسباب بازی هایش در اطراف اتاق کرد . وقتی من و آقای عزیز از خستگی ولو شده بودیم، داشت از سکوی نشیمن درون بالکن حداکثر استفاده را می برد !

بازدید طولانی و ریزبینانه من و آقای عزیز از مسجد جامع را در حالیکه در و دیوار را با دوربین جدیدش تماشا می کرد تحمل کرده، پا به پای ما کشفیات تاریخی کرد:

 

tozih.jpg

و هر جا خسته می شد بی صدا خستگی در می کرد

 

esterahat.jpg

بیشترین لذت را در باغ پرندگان برد . وقتی که گفت : "مرسی که اینجاییم و من می تونم با یه طاووس برقصم ..."

 

 
dancing.jpg

شب که خسته و خوابالود بالاخره به تختش فرود آمد، نیمه خواب گفت : " یه استراحتی می کنم و بعد می آم با هم پلی استیشن بازی کنیم" کلمات آخر با خروپف قاطی شدند!

او در مورد سفر نظریات خاص خودش را دارد . مثلا این دیالوگ در میدان نقش جهان:

پسرک:  از بس راه رفتیم استخون پاهام داره درمی آد...

مامان : خوب عزیزم اومدیم مسافرت دیگه ... ما که همیشه انقدر راه نمی ریم .

پسرک : مامان اومدیم مسافرت لذت ببریم، نه این که عذاب بکشیم !

 

 

7) در آخر ...

سفر ، بزرگترین واجبات و لازم ترین الزامات و بهترین کارهاست ( گویا دیوار نویس های اصفهان بی تاثیر نبوده است) !

 

کویر ... کویر داستان غریبی است . آقای عزیز می گوید حرمت کویر ... و من نمی دانم چه بگویم چون هنوز نفسم پر از کویر است. عجیب آدم را می گیرد و عجیب ... عجیب است ، خیلی عجیب است . بی سبب نیست که پیامبران از کویر آمده اند !

 

kavir.jpg


-----------------------------------------

پ.ن.1 : پست قبلی را نزدم که مثل بیچاره ها نک و نال کنم . منظورم این بود که آدمیزاد بدجوری وابسته به ماده است ، اگر نگوییم فقط ماده است ... اما ممنون از ابراز احساسات دوستانه همگی. همواره به یاد داشته باشید که من صد تا جان دارم!

پ.ن.2: آسمان و زمین هم که مرا از دوست داشتن کارهای دفرمه دوستمون بازدارند، باز دوسش دارم!!

تصویر بالا : سوغاتی اصفهون؛ یک تکه مسجد جامع ...

 

payane1.jpg- شماره چهارم، 20 خرداد 1387 -

از روزی که پسرک به وجود آمد تا همین چند ماه پیش، مامانی که من باشم بی وقفه دانشجو بودم. در تمام این سال ها سعی کردم اجازه ندهم دانشجو بودن خللی به زندگی آقای عزیز و پسرک وارد کند، به قیمت تا صبح بیدار بودن، تلاش کردم اجازه ندهم وقت مشترک مان با ماجراهای شخصی من قاطی شود. اما یک سال آخر که پایان نامه نوشتن، مثل نفس کشیدن از واجبات زندگی ام شده بود، کمتر می توانستم کاملا شر درس خواندنم را از سر خانواده ام دور نگاه دارم. خیلی وقت ها پسرک می آمد با تقاضاهایی: می آی فلان بازی را کنیم، فلان جا بریم، فلان کار را بکنیم و من با لبخندی به گشودگی افق و تلاشی خفن در جهت پنهان کردن عذاب وجدان از یکسو و استرس زمانی که مثل برق و باد می گذشت از سوی دیگر، می گفتم کمی صبر کند و او کمی صبر می کرد و آب از آب تکان نمی خورد .

هرگز نمی دانستم چه تصویری از من و پایان نامه نوشتنم در ذهن کوچولوی او شکل گرفته تا هفته پیش:

 

یک لپ تاپ متعلق به عهد هدهدشاه اول داریم که عصای پایان نامه نویسی من بود. پسرک مرا ساعت ها پشت آن در حال تایپ کردن دیده بود. هفته پیش لب تاپ باستانی را به پسرک دادیم :

 

پسرک: خیلی خوشحالم، این بهترین اتفاق زندگیم بود ... (در حال بالا و پایین پریدن) مرسی... مرسی ... (روی سر ما) ماچ ... موچ... شما بهترین بابا و مامان ِ دنیا هستید ...

مامان و بابا : قابلی نداشت عزیزم ...

پسرک : حالا می تونید کامپیوتر خودمو بفروشید !

مامان و بابا: بفروشیم؟

پسرک : و پولشو بذارید بانک ، برام پس انداز کنید !

بابا: پول لازم داری ؟

پسرک : الآن که نه ... (رو به مامان با صدای آهسته ) برای وقتی که بخوام زن بگیرم ...

مامان و بابا : اوه! آه ! اِه ...

 

...بعد از چند دقیقه ...

 

پسرک : خوب ، من دیگه می رم اتاقم ( در حالی که موقع راه رفتن پاهاشو به زمین می کوبید) لعنتی ها ... آه ه ه ه

مامان : هان ؟ با کی بودی ؟!

پسرک: پووووف ... آه ه ه ه ه ... دارم می رم "پایانه" ام رو بنویسم ... دیوونه ها ...

مامان: (در حال مردن از خنده) : پایان نامه ؟

پسرک: بله ... ( با قیافه حق به جناب) ... خسته ام کردن ... هر روز یه چیز جدید می گن !

مامان : ... !

پسرک: ( با چشمان گرد و اخم) ... گفتن سه تا پایانه جدید تا شنبه بنویسم ... می نویسم ، اما هرگز این کارشونو نمی بخشم ...

مامان : ... !!!!!!!

پسرک: نمی دونم چقدر دیگه می تونم تحملشون کنم . امان از "پایانه" ... آه ... "پایانه"... پووف!

 

عجب موجود ناجوری بودم من ! L

 

---------------------------------------

تصویر : فایل اکسل پایانه پسرک، که توسط مامان پرینت اسکرین شده است !