پسرک: January 2009 Archives

feed back!

| | Comments (19)

 

rooznameh----pesarak.jpg- شماره 60، بهمن 1387 -

 

 و در واکنش به این ، چنین شد!

 

 

 

 

rooznameh-b4bath.jpg- شماره 55 ، دی 1387 -

در یکی از این روزها:

من: یه دوستی دارم به اسم "..."

پسرک: کدوم؟ من دیدمش؟

من: نه، ندیدیش.

پسرک: بگم چه شکلیه؟ بگم؟ یه مقدار گامبالو (لپاشو باد کرد) ، با مژه های بلند اینجوری ( تند تند با کله یه وری پلک زد ) که همیشه لباس­های شاد می­پوشه و ماتیک قرمز می زنه با لاک قرمز، نه مامان ؟

من: راستش من هم ندیدمش!

پسرک: ... می­دونم ... ( چشم­هاشو ریز کرد ) از این دوستای اینترنتیه ، وبلاگ و اینا ... آره ؟

من: بله ...

پسرک: مامان جون! چطور اعتماد می­کنی؟

من: در واقع ...

پسرک: ببین مامان جون، من توی فیلم­ دیدم. یه آقایی نشسته بود پشت کامپیوتر و داشت برای یه بچه نامه می­نوشت. می­گفت من خانم خوبی هستم. فکر کن، در حالیکه یه آقای زشت و کچلی بود! آخرش می دونی چی شد؟ اون بچه رو دزدید! مامان فهمیدی؟ دزدیدش ! بچه هم بچه یه آقای خیلی پولداری بود.

من: اینجورها هم نیست دیگه، من که هالو نیستم ...

پسرک: ببینم ... شما عکس این خانم "..." رو دیدی؟

من: ...

پسرک: ندیدی دیگه عزیزم ...

من: نه، ندیدم !

پسرک: پس از کجا می­دونی؟

من: ...

پسرک: ...

من: ...

پسرک: خوب حالا می­خواستی چی بگی؟

من: که این دوستم، این آدم ، به تو همیشه سلام می­رسونه و می­گه بوست کنم!

پسرک: آخ آخ مامان ... (نیشخند شیطنت) تا این حد ؟!

مامان: !

پسرک (در حالی که با غش غش خنده از اتاق خارج می شد ) : خدایا مواظب مامان جون­ام باش!

------------------------------------------

تصویر: بدون شرح!