- شماره 65 ، بهمن 1387 -
مــامان خندید : تاریخ تکرار میشود!
این بار من هستم که بالای سر کودکی ایستادهام، راهنمایی میکنم، ایراد میگیرم، مداد تیز میکنم، دیکته میگویم و مداد پاککن همیشه گم شده را پیدا میکنم!
مامان لبخند میزند : یادته ؟
این بار من هستم که در تاریک - روشن صبح کیف کوچکی را آماده میکنم، میز صبحانه را میچینم و با شادترین چهره ممکن، کودکی را از تخت بیرون میکشم.
مامان میگوید : می بینی روزگار رو ؟
این بار من هستم که دلشوره دارم، نگرانم و چشمهایام هر لحظه بعد را میپاید . به آینده فکر میکنم و تلاش میکنم چیزی از قلم نیفتد.
مامان میگوید : چقدر مریض میشدی !
این بار من هستم که دستمال خیس به دست، تا صبح بالای سر کودکی تبدار کشیک میدهم. با هر سرفهای به قعر میافتم و برمیگردم .
مامان میگوید: چقدر وقت برای تو گذاشتم!
این بار من هستم که تمام وقتام را به کودکی می سپارم، تمام تماماش را .
در مارپیچی که معلوم نیست به بالا می رود یا پایین یا یک بعدی و در سطح است، بزرگ میشویم و بزرگ میکنیم تا ابد. آنجایی که فرزندمان آغاز میکند متوقف میشویم و به یک تماشاچی همیشه حاضر و ناظر تبدیل میشویم. تا فرزندی نداشته باشید نمیفهمید حل شدن در دنیای یک نفر دیگر چقدر خوشمزه است. رسیدن به جایی که شادیها و پیروزیهای او را از مال خودمان بیشتر دوست داشته باشیم. جایی که هربار به جای او دیکته بنویسیم، تلاش کنیم، ببریم و ببازیم، جایزه بگیریم ، کلاس به کلاس بالاتر رویم، دانشگاهی شویم، آدم بزرگ شویم و ... با او، بزرگ شدن فرزند او را نگاه کنیم، حتی روزی که دیگر نباشیم ...
----------------------------------
تصویر: جوجه من در مسابقه نقاشی برگزیده شد. اینجا دارد میرود جایزهاش را از آقاهه بگیرد (آیکون پز) !