پسرک: February 2009 Archives

جاودانگی

| | Comments (22)

 

rooznameh-prize2.jpg- شماره 65 ، بهمن 1387 -

مــامان خندید : تاریخ تکرار می­شود!

این بار من هستم که بالای سر کودکی ایستاده­ام، راهنمایی می­کنم، ایراد می­گیرم، مداد تیز می­کنم، دیکته می­گویم و مداد پاک­کن همیشه گم شده را پیدا می­کنم!

مامان لبخند می­زند : یادته ؟

این بار من هستم که در تاریک - روشن صبح کیف کوچکی را آماده می­کنم، میز صبحانه را می­چینم و با شادترین چهره ممکن، کودکی را از تخت بیرون می­کشم.

مامان می­گوید : می بینی روزگار رو ؟

این بار من هستم که دلشوره دارم، نگرانم و چشم­های­ام هر لحظه بعد را می­پاید . به آینده فکر می­کنم و تلاش می­کنم چیزی از قلم نیفتد.

مامان می­گوید : چقدر مریض می­شدی !

این بار من هستم که دستمال خیس به دست، تا صبح بالای سر کودکی تب­دار کشیک می­دهم. با هر سرفه­ای به قعر می­افتم و برمی­گردم .

مامان می­گوید: چقدر وقت برای تو گذاشتم!

این بار من هستم که تمام وقت­ام را به کودکی می سپارم، تمام تمام­اش را .

در مارپیچی که معلوم نیست به بالا می رود یا پایین یا یک بعدی و در سطح است، بزرگ می­شویم و بزرگ می­کنیم تا ابد. آنجایی که فرزندمان آغاز می­کند متوقف می­­شویم و به یک تماشاچی همیشه حاضر و ناظر تبدیل می­شویم. تا فرزندی نداشته باشید نمی­فهمید حل شدن در دنیای یک نفر دیگر چقدر خوشمزه است. رسیدن به جایی که شادی­ها و پیروزی­های او را از مال خودمان بیشتر دوست داشته باشیم. جایی که هربار به جای او دیکته بنویسیم، تلاش کنیم، ببریم و ببازیم، جایزه بگیریم ، کلاس به کلاس بالاتر رویم، دانشگاهی شویم، آدم بزرگ شویم و ... با او،  بزرگ شدن فرزند او را نگاه کنیم، حتی روزی که دیگر نباشیم ...

 

 

----------------------------------

تصویر: جوجه من در مسابقه نقاشی برگزیده شد. اینجا دارد می­رود جایزه­اش را از آقاهه بگیرد (آیکون پز) !